« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » مـؤمنان را نسزد كه همگي بيرون روند (‌و براي فراگرفتن معارف اسلامي عازم مراكز علمي اسلامي بشوند)‌. بـايد كـه از هر قوم و قبيله‌اي‌، عدّه‌اي بروند (‌و در تـحصيل علوم ديني تلاش كنند) تا با تعليمات اسلامي آشنا گردند، و هنگامي كه به سوي قوم و قبيلۀ خود برگشتند (‌به تعليم مـردمـان بـپردازنـد و ارشـادشان كنند و) آنـان را (‌از مخالفت فرمان پروردگار) بترسانند تا خودداري كنند

بخش کاربری

نام کاربری:
کلمه عبور:
 

زودتر دریاب | مجله شیخان 7 ارديبهشت 1389
کودکی بیش نبود،شنیده بود خدا آن بالاهاست،در آسمانها
دستانش را که بلند کرد،خواست خدا را ببیند،بیشتر سعی کرد،روی نوک پاهایش ایستاد،دستانش را به راستای آسمان کشید اما نتوانست
بر سکویی ایستاد می خواست خدا را ببیند،اما باز هم کوتاه بود،کوتاه...
بر دامنه کوهی رفت نتوانست
بر قله رفت نتوانست
او شنیده بود خدا آن بالاست،اما نشنیده بود خدا دیدنی نیست
با زبان شیرینش می گفت که :بابام همیشه میگه جوینده یابنده است.
بزرگتر که شد بر فراز بلندترین برج ها رفت
باز هم خدا را ندید
به ابرها سری زد،آنجا بلندترین جا بود
اما باز هم کوتاه بود
می پنداشت دیدن خدا در پیمودن ارتفاع بالاست
بعد از ابرها،نا امید شد
گریان شد،غمین شد...
سر بر سجده نهاد و گریست و گریست و گریست...
پیرتر که شد
به آرزویش رسید
او خدا را در قلبش یافت
همه چیز در قلب او بود
و خدا را یافت در قلبش
در وجودش...
بازديد:145808| نظر(8534)

نظرسنجی

عالي
خوب
متوسط
می پسندم


آمار بازدیدکنندگان
جستجو در سایت