« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » مـؤمنان را نسزد كه همگي بيرون روند (‌و براي فراگرفتن معارف اسلامي عازم مراكز علمي اسلامي بشوند)‌. بـايد كـه از هر قوم و قبيله‌اي‌، عدّه‌اي بروند (‌و در تـحصيل علوم ديني تلاش كنند) تا با تعليمات اسلامي آشنا گردند، و هنگامي كه به سوي قوم و قبيلۀ خود برگشتند (‌به تعليم مـردمـان بـپردازنـد و ارشـادشان كنند و) آنـان را (‌از مخالفت فرمان پروردگار) بترسانند تا خودداري كنند

بخش کاربری

نام کاربری:
کلمه عبور:
 

سعيد بن عامر الجمحي رضی الله عنه | صحابه رسول 5 شهريور 1392
سعيد بن عامر الجمحي رضی الله عنه

سعيد جوان نيز يكي از هزاران افرادي بود كه به دعوت سرداران قريش به منطقه ((تنعيم)) كه در نزديكي مكه بود رفت، تا در مراسم اعدام ((خبيب بن عدي)) يكي از اصحاب پيامبر كه به او خيانت كرده و اسيرش كرده بودند، شركت كند، جواني و مردانگي سعيد به او اين توان را داد كه با كنار زدن مردم جلو برود و دوشادوش سرداران قريش امثال ابوسفيان بن حرب، صفوان بن اميه و غيره كه جلوي جمعيت بودند، قرار بگيرد.

ايشان فرصت يافت كه اسير قريش را دست و پا بسته ببيند و اين در حالي بود كه دسته هاي زنان و كودكان و جوانان او را به سوي ميدان اعدام مي راندند تا از او بجاي محمد صلى الله عليه وآله وسلم انتقام بگيرند و به كشتن او، انتقام خون مقتولين بدر را گرفته باشند.

انبوه جمعيت به همراه اسير خود به جايگاه آمدند در اين ميان سعيد جوان با قامت بلندش به خبيب كه داشت به چوبهء دار نزديك مي شد، نظاره مي كرد. صداي آرام و استوار او را از ميان سر و صداي زنان و بچه ها شنيد كه مي گفت: ((اگر ممكن است مرا براي خواندن دو ركعت نماز مهلت دهيد. . .)) لحظه اي بعد سعيد او را در حالي يافت كه رو به قبله ايستاده بود و نماز مي خواند اما چه نماز زيبا و كاملي! پس از اتمام نماز خطاب به سرداران قريش چنين گفت: ((اگر شما گمان نمي كرديد كه من از ترس مرگ نماز را طولاني مي كنم، به خدا قسم خيلي طولاني مي خواندم.))

بالاخره با چشمان خودش ديد كه قومش در حالي كه او زنده بود، اعضاي بدنش را يكي پس از ديگري قطع مي كردند در همين اثناء بود كه به او گفتند: ((آيا دوست داري محمد صلى الله عليه وآله وسلم بجاي تو باشد و تو نجات بيابي؟)) او در حالي كه از سر تا پاي بدنش خون مي ريخت فرياد بر آورد: ((به خدا قسم! من تا اين اندازه هم دوست ندارم كه سالم و آرام در ميان فرزندانم بمانم و در عوض آن پاي محمد صلى الله عليه وآله وسلم را خاري اذيت كند. . .))

اينجا بود كه مردم دستهايشان را در هوا تكان دادند و سر و صدايشان بالا گرفت: او را بكشيد! او را بكشيد! در اين اثناء سعيد، خبيب را ديد كه چشمانش را به طرف آسمان بلند كرد و در آخرين لحظات حيات با خدا اين گونه راز و نياز كرد:

((اللهم احصهم عدداً واقتلهم بدداً ولا تغادر منهم أحداً)) (بار الها يكي يكي اينها بكش و كسي از اينها را مگذار. )

سرانجام آخرين نفسهايش به پايان رسيد. ضرباتي كه از نيزه و شمشير نصيب جانش شده بود قابل شمارش نبود.

***

افراد قريش به مكه برگشتند و در گير و دار مشكلات بزرگ، خبيب و كشتن او را به فراموشي سپردند. اما سعيد جوان لحظه اي هم خبيب را از خاطرش نبرد؛ اگر مي خوابيد او را خواب مي ديد و اگر بيدار بود در فكر و خيال او بود؛ او را پيش خود مجسم مي كرد كه دارد با سكون و اطمينان در برابر چوبهء دار نماز مي خواند. آهنگ صدايش هنگامي كه براي نابودي قريش دعا مي كرد در گوش او طنين انداز بود و لذا مي ترسيد كه مبادا عذاب الهي به صورت صاعقه اي از آسمان فرود آيد و يا صخره سنگي از آسمان بر سرش بيفتد. خبيب درس خوبي به سعيد داد و آنچه نمي دانست به او آموخت به او ياد داد كه زندگي واقعي، عقيده است و جهاد در راه عقيده تا آخرين لحظات حيات.

و نيز به او ياد داد كه ايمان راسخ و محكم، شگفتي ها مي آفريند و معجزات زيادي به نمايش مي گذارد و مهمتر از همه به او فهماند مردي كه اصحاب اين همه او را دوست دارند واقعاً بايد پيامبر بوده و از طرف خدا تاييد شده باشد. اينجا بود كه خداوند سينه اش را براي پذيرش اسلام گشود او بلافاصله در ميان جمعي از مردم برخاست و از بتها و اعمال زشت قريش اظهار بيزاري كرد و رها كردن بتها و پيوستن خودش را به دين اسلام اعلام داشت.

سعيد عازم مدينه شد و در خدمت رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم در آمد و همراه با آن حضرت صلى الله عليه وآله وسلم در جنگ خيبر و جنگهاي ديگر حضور پيدا كرد تا اينكه رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم رحلت كرد در حالي كه از سعيد راضي بود، پس از آن سعيد زير فرمان دو خليفه رسول الله، ابوبكر رضى الله عنه و عمر رضى الله عنه قرار گرفت او در زندگي اش نمونه اي يگانه و بي نظير از يك فرد مومن بود؛ فردي كه زندگي آخرت را در مقابل زندگي دنيا خريد و رضايت و پاداش خدا را بر اميال و هواهاي نفساني ترجيح داد. دو خليفه رسول تقوی و صداقت سعيد را مي شناختند نصايح او را مي شنيدند و به گفته هاي او گوش فرا مي دادند.

روزي از نخستين روزهاي خلافت عمر رضی الله عنه پيش او رفت و خطاب به وي چنين گفت: اي عمر! تو را وصيت مي كنم در مورد مردم از خدا بترس و در مورد اجراي احكام او از كسي هراسي بدل راه مده.

مواظب باش گفتارت مخالف كردارت نباشد زيرا بهترين گفته آن است كه عمل خود شخص آن را تصديق كند. همچنين به تو سفارش مي كنم در مورد كساني كه خداوند كار آنها را به تو سپرده، چه دور باشند و چه نزديك، توجه كافي داشته باش. و آنچه را براي خود و خانواده ات مي پسندي براي آنها نيز بپسند و آن چه را كه براي خود و خانواده ات دوست نداري براي آنها نيز دوست نداشته باش. در راه حق و براي رسيدن به حق هر نوع سختي را بپذير و در راه خدا از ملامت هيچ ملامت كننده اي نهراس.

حضرت عمر رضى الله عنه : چه كسي از عهدهء اين كار بر مي آيد؟

سعيد: مردي مانند تو كه خداوند كار امت محمد صلى الله عليه وآله وسلم را بدو محول كرده مي تواند اين كار را انجام دهد كسي كه فقط با خدايش باشد. . . بعد از مدتي حضرت عمر رضى الله عنه از سعيد دعوت به همكاري مي كند و از او مي خواهد والي ((حمص)) بشود.

سعيد: اي عمر! تو را به خدا سوگند مرا در فتنه نينداز.

حضرت عمر با حالتي عصباني گفت: عجب آدمهايي هستيد! اين كار را به عهدهء من واگذار كرديد و از من كناره مي گيريد، سوگند به خدا از تو دست بردار نخواهم شد.

سپس او را حاكم ((حمص)) تعيين كرد و به او گفت: آيا چيزي برايت مقرر نكنيم؟

سعيد: من احتياجي به آن ندارم، زيرا مبلغ دريافتي از بيت المال بيش از نياز من مي باشد اين را گفت و به سوي ((حمص)) حركت كرد. ديري نگذشته بود كه گروهي از اهل حمص كه افراد قابل اعتمادي بودند خدمت حضرت عمر رضى الله عنه حاضر شدند.

حضرت عمر رضى الله عنه فرمودند: اسامي فقراء حمص را به من بدهيد تا نيازهاي آنها را بر طرف كنيم.

آنها فهرستي از اسامي فقرا تقديم كردند كه در ميان آنها اسم سعيد بن عامر نيز به چشم مي خورد.

حضرت عمر: كدام سعيد بن عامر!؟

- امير ما

- امير شما فقير است؟!
بله، به خدا روزهاي متوالي مي گذرد در حالي كه در خانه او آتشي هم روشن نمي شود.

اشك از چشمان حضرت عمر رضى الله عنه سرازير شد؛ آنچنان كه ريش مباركش خيس شد، بعد از آن هزار دينار در كيسه اي گذاشت و گفت:

سلام مرا به او برسانيد و به او بگوييد كه اميرالمومنين اينها را براي شما فرستاده است تا در رفع نيازهاي خود به مصرف برساني.

هنگامي كه كيسهء پول را به سعيد تحويل دادند و چشمش به آن دينارها افتاد بي درنگ آنها را از خود دور كرد و فوراً جملهء ((إنا الله و إنا إليه راجعون)) را به زبان آورد، گويا مصيبتي بزرگ بر او وارد شده و يا امر ناگواري براي او پيش آمده بود. زنش با حالتي مضطرب به سويش شتافت و گفت: سعيد! چه اتفاقي افتاده است؟

- آيا اميرالمومنين فوت كرده؟

- سعيد: از اين هم بالاتر

- آيا مسلمين دچار حادثه اي شده اند؟

- سعيد از اين هم بالاتر.

زن: خوب، چيست كه از اين هم بالاتر باشد؟

سعيد: دنيا نزد من آمد تا آخرت مرا خراب كند و از اين طريق فتنه در منزل من راه يافت.

زن: اينكه كاري ندارد خودت را از دست آن نجات بده.

اين در حالي بود كه زن از پولها خبر نداشت.

سعيد: حاضري مرا در اين امر كمك كني؟

زن: بله.

سعيد دينارها را برداشت و آنها را در كيسه هاي متعددي قرار داد و سپس آنها را بين فقراي مسلمين تقسيم كرد.

مدت زيادي نگذشته بود كه حضرت عمر رضى الله عنه به سرزمين شام رفت تا به بررسي اوضاع منطقه بپردازد. وقتي به ((حمص)) كه آن را كوفهء كوچك (به اين خاطر كه در آنچه هم مثل كوفه شكايات مردم از عمال حكومتي زياد بود به آن كوفيه يعني كوفهء كوچك مي گفتند ) نيز مي گفتند رسيد، مردم براي عرض سلام به محضر وي آمدند. حضرت عمر رضى الله عنه از آنها در مورد رفتار اميرشان سوال كرد آنها از او شكايت داشتند كه چهار مورد را باز گو كردند هر موردي از مورد ديگر بزرگتر بود.

حضرت عمر مي فرمايد: من او و مردم را در كنار هم نشاندم و بعد از خدا خواستم كه حس ظن من نسبت به وي اشتباه در نيايد چون من خيلي به او اعتماد داشتم. وقتي همه جمع شدند به آنها گفتم: از اميرتان چه شكايتي داريد؟

گفتند: اول اينكه تا آفتاب بالا نزند پيش ما نمي آيد.

گفتيم: سعيد در اين مورد چه مي گويي؟

كمي سكوت كرد و بعد چنين گفت: به خدا قسم نمي خواستم در اين مورد چيزي بگويم اما چنين خود را ناچار مي بينم بايد بگويم كه ما در منزل خدمت گذاري نداريم. بدين جهت هر صبح براي آنها آرد تر مي كنم و صبر مي كنم تا خمير شود، سپس نان مي پزم و بعد از آن وضو گرفته و به سوي مردم مي آيم.

گفتم: ديگر در چه موردي شكايت داريد؟

گفتند: همين كه شب مي شود كسي را تحويل نمي گيرد.

گفتم: سعيد در اين مورد چه مي گويي؟ گفت: به خدا سوگند نمي خواستم در اين مورد چيزي فاش شود اما بايد بگويم كه من روزها را براي آنها اختصاص داده ام و شب را براي خدا.

گفتم: ديگر از چه شكايت داريد؟

گفتند: او يك روز از ماه اصلاً بيرون نمي آيد.

گفتم: سعيد چه هست بگو؟ گفت: اي اميرالمومنين من خادمي ندارم و به غير از همين يك دست لباس، لباس ديگري هم ندارم. لذا هر ماه يك مرتبه آن را مي شويم و منتظر مي مانم تا خشك شود. از اين رو نمي توانم آن روز بيرون بيايم و در پايان روز از منزل خارج مي شوم.

گفتم: ديگر چه شكايتي داريد؟

گفتند: بعضي وقتها مدتي بيهوش مي شود و از مجلسي كه در آن نشسته كناره مي گيرد. گفتم: چطور سعيد؟

گفت: من قبل از اينكه مسلمان شوم در مراسمي شاهد قتل خبيب بودم و با چشمان خود ديدم كه كفار قريش بدنش را قطعه قطعه مي كردند و به او گفتند آيا دوست داري محمد به جاي تو مي بود؟ ولي او مي گفت: به خدا من اين قدر هم دوست ندارم كه عوض اينكه ميان فرزندانم باشم خاري به پاي آن حضرت صلى الله عليه وآله وسلم فرو رود. لذا وقتي به ياد آن روز مي افتم كه چطور او را تنها گذاشتم، گمان مي كنم كاري نابخشودني كرده ام از اين جهت بيهوش مي شوم.

در اين هنگام حضرت عمر از اينكه خداوند گمان او را خطا نكرده بود، شكر و سپاس خدا را بجا آورد بعد از آن هزار دينار براي او فرستاد تا با آن نيازهايش را بر طرف سازد.

هنگامي كه زنش آنها را ديد به او گفت: خدا را شكر كه ما را از خدمت تو بي نياز كرد ديگر لازم نيست كه تو خدمت بكني آنچه لازم داري بخر و يك نفر هم به عنوان خادم استخدام كن.

آيا براي تو چيزي بهتر از اين وجود ندارد؟

زن: نمي دانم، شما بفرماييد.

سعيد: اينها را به كسي مي دهيم كه هنگامي كه بيشترين نياز را به آن پيدا كنيم به ما پس بدهد.

زن: او كيست؟

سعيد: اينها را به صورت قرض حسنه به خداوند مي سپارم.

زن: بسيار خوب: خداوند به شما جزاي خير دهد.

مجلس آنها هنوز تمام نشده بود كه دينارها را در چندين كيسه گذاشت و به يكي از افراد خانواده داد و گفت: اينها را به فلان بيوه بده و اينها را به فلان يتيمها و اينها را به مساكين و فقراي فلان قوم برسان.

خداوند از سعيد بن عامر حجمي خشنود باد زيرا او از جمله كساني بود كه با وجود احتياج، ديگران را بر خود ترجيح داد.

..............................................
برگرفته از کتاب تصاویری از زندگی صحابه
تالیف: عبدالرحمن رافت باشا
مترجم: نصیر احمد سید زاده
بازديد:905| نظر(0)

نظرسنجی

عالي
خوب
متوسط
می پسندم


آمار بازدیدکنندگان
جستجو در سایت