« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » مـؤمنان را نسزد كه همگي بيرون روند (‌و براي فراگرفتن معارف اسلامي عازم مراكز علمي اسلامي بشوند)‌. بـايد كـه از هر قوم و قبيله‌اي‌، عدّه‌اي بروند (‌و در تـحصيل علوم ديني تلاش كنند) تا با تعليمات اسلامي آشنا گردند، و هنگامي كه به سوي قوم و قبيلۀ خود برگشتند (‌به تعليم مـردمـان بـپردازنـد و ارشـادشان كنند و) آنـان را (‌از مخالفت فرمان پروردگار) بترسانند تا خودداري كنند

بخش کاربری

نام کاربری:
کلمه عبور:
 

چند حکایت کوتاه از زنان صحابی | صحابه رسول 27 بهمن 1391
چند حکایت کوتاه از زنان صحابی


1-پیامبر خدا زنی از قبیله ی بنی دینار را دید که برادر، همسر و پدرش در احد، مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفته بودند و در حالی که برای آنان گریه و زاری می کرد، گفت: حال پیامبر چطور است؟ گفتند: خوب است، به حمد خدا وضعیت او آن چنان است که تو دوست داری. گفت: او را به من نشان دهید تا با چشمان خود ببینم. پیامبر را به او نشان دادند و به او اشاره کرد و گفت: در صورت سلامتی تو هر مصیبتی قابل تحمل است.

۲-ابن اسحاق روایت می کند: صفیه، دختر عبدالمطلب خواست به میان شهدا برود تا جنازه ی برادر خود، حمزه را با چشمان خود ببیند، پیامبر خدا صلی الله و علیه و سلم به پسرش زبیر بن عوام فرمود: برو مادرت را برگردان تا آن چه را که بر سر حمزه درآورده اند نبیند. او به مادرش گفت که رسول خدا، تو را از دیدن جنازه برادرت منع کرده است . صفیه گفت: من می دانم که برادرم مثله شده است و چه خشنود و خوشحالیم که او در راه خدا شهید شده است! غیر از صبر و بردباری کار دیگری پیشه نمی کنیم. زبیر پیش پیامبر برگشت و سخنان مادرش را برای پیامبر بازگو کرد و پیامبر وقتی از وضعیت روحی و اراده قوی صفیه مطمئن شد به او اجازه داد که جنازه ی حمزه را ببیند، بنابراین صفیه بر سر جنازه ی برادرش حضور یافت و آن را نگریست و بر آن نماز خواند و بعد از استرجاع (گفتن انا لله و انا الیه راجعون) برای او طلب آمرزش نمود. سپس پیامبر فرمان داد که او را به خاک بسپارند.

۳-عبد الله بن زید گفته است: در جنگ احد از ناحیه ی بازو سخت مجروح شدم، مردی غول آسا مرا زد که از نظر هیکل به درخت خرما می ماند و بعد از این که مرا زد برای من ارزشی قایل نشد و دست از سرم برداشت. در حالی که بر زمین افتاده بودم خون از زخمم فوران می کرد، پیامبر تذکر داد که زخمم را ببندم و مادرم که پارچه هایی برای بستن زخم ها آماده کرده بود به سوی من دوید و جلو چشم پیامبر زخمم را بست و سپس به من گفت: پسرم! برخیز و با دشمنان مبارزه کن! پیامبر پیش خود می فرمود: «چه کسی می تواند مانند تو باشد این ام عماره»!!

۴-ام المومنین عایشه رضی الله عنها می فرماید: خداوند زنان پیشگام مهاجر را ببخشاید که به هنگام نزول آیه ی «وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُیُوبِهِنَّ» (و چارقد و روسریهای خود را بر یقه‌ها و گریبانهایشان آویزان کنند ( تا گردن و سینه و اندامهائی که احتمالاً از لابلای چاک پیراهن نمایان می‌شود ، در معرض دید مردم قرار نگیرد )) پارچه های آستین خود را بریده و به عنوان روسری بر گردن خویش فرو انداختند.

۵-صفیه دختر شیبه روایت می کند: ما در مجلسی در خدمت ام المومنین عایشه بودیم که پیرامون فضل و امتیازات زنان قریش بحث می شد، ام المومنین عایشه فرمود: راست است که زنان قریش صاحب فضل و امتیازند اما به خدا سوگند فضل و امتیازی که در تصدیق کتاب خدا و ایمان به وحی از زنان انصار دیده ام در هیچ گروهی از زنان ندیده ام، وقتی که این آیه«وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُیُوبِهِنَّ» از سوره ی نور نازل شد، مردانی در خدمت پیامبر حضور داشتند. این فرمان فرمان الهی را به اطلاع زنان ، دختران، خواهران و خویشاوندان خود رساندند، به عنوان تصدیق و ایمان به کلام خدا سر و گردن خود را با جامه هایشان پوشاندند و با پوشش اسلامی و حساسیت ایمانی، دنبال دستورات پیامبر افتادند.

۶-در یکی از جنگ ها، محمد بن مسلمه به همراه زنان راهی آب آوردن شد، زنان همراه او چهارده تن بودن که فاطمه – علیها السلام- یکی از آنان بود، آنان علاوه بر تهیه ی آب، مواد غذایی را بر پشت حمل می کردند و هر مجروحی را می دیدند علاوه بر دادن آب و غذا به او، زخمش را مداوا می کردند. ام سلیم، دختر ملحان یکی از آنان بود که به همراه عایشه و ام ایمن –رضی الله عنهن- مشک های آب بر پشت حمل و به تشنگان می رساندند و مجروحان را مداوا می نمودند.

۷-در یک از جنگ های پس از عقب نشینی مشرکان، زنان صحابی جهت امداد رسانی وارد میدان شدند و فاطمه یکی از آنان بود که به محض رسیدن به پیامبر او را در آغوش گرفت و زخم پدرش را می شست و زخمی که پی در پی از آن خون می آمد، او مقداری حصیر خرما را سوزاند و با داغ کردن زخم او، خونش را بند آورد.

۸-ام عماره می گوید: من در احد دیدم که کنار پیامبر خالی است و بیش از ده نفر دور و بر او نیستند و در حالی که مردم در بحبوحه و گیرودار جنگ فرار می کردند، من همراه دو فرزند و همسرم از پیامبر حمایت می کردیم، پیامبر مردی را دید که سپری در دست داشت و به او گفت: سپرت را به کسی بده که می جنگد، او سپرش را انداخت و من برداشتم و به وسیله ی آن، پیامبر را حمایت کردم، مردی از روی اسب با شمشیر بر من حمله کرد و با سپر خود حمله ی او را دفع نمودم و زمانی که به عقب برگشت، پاشنه ی اسبش را زدم بر روی پشت افتاد، پیامبر فرزندم را صدا کرد و به من اشاره می نمود و می فرمود: مادرت، مادرت. پسرم آمد و مرا یاری داد تا او را از پای درآوردیم.

......................................................
منبع: کتاب خط مشی سیاسی در سیره نبوی
تالیف منیر محمد غضبان-ترجمه ی عمر قادری
نقل از سایت تابش
بازديد:1552| نظر(0)

نظرسنجی

عالي
خوب
متوسط
می پسندم


آمار بازدیدکنندگان
جستجو در سایت