« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » مـؤمنان را نسزد كه همگي بيرون روند (‌و براي فراگرفتن معارف اسلامي عازم مراكز علمي اسلامي بشوند)‌. بـايد كـه از هر قوم و قبيله‌اي‌، عدّه‌اي بروند (‌و در تـحصيل علوم ديني تلاش كنند) تا با تعليمات اسلامي آشنا گردند، و هنگامي كه به سوي قوم و قبيلۀ خود برگشتند (‌به تعليم مـردمـان بـپردازنـد و ارشـادشان كنند و) آنـان را (‌از مخالفت فرمان پروردگار) بترسانند تا خودداري كنند

بخش کاربری

نام کاربری:
کلمه عبور:
 

عمر فاروق رضی الله عنه | صحابه رسول 26 خرداد 1391
عمر فاروق رضی الله عنه

عمر كسي بود كه پيامبر صلي الله عليه وسلم او را فاروق لقب داد چون خداوند بوسيله عمر حق را از باطل جدا كرد، پيامبر صلي الله عليه وسلم در مورد عمر فاروق رضي الله عنه فرموده است: ((من شيطانهاي انس وجن را مي بينم كه از عمر فرار مي كنند)).
پيامبر صلي الله عليه وسلم به عمر رضي الله عنه مي گفت: اي فرزند خطاب! سوگند به ذاتي كه جانم در دست اوست شيطان از راهي كه تو از آن گذر كني نخواهد رفت.
عمر بن خطاب رضي الله عنه سيزده سال پس از پيامبر صلي الله عليه وسلم به دنيا آمد. پدرش خطاب بن نفيل، مخزومي، قريشي ومادرش حنتمه دختر هاشم، از اينكه صاحب فرزندي شده بودند خوشحال شدند. عمر بن خطاب بن نفيل بن عبدالعزي است وقريشي از بني عدي است ودر كعب بن لؤي نسبش به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي رسد. كنيه اش ابو حفص است، حفص يعني بچه شير، پيامبر صلي الله عليه وسلم در جنگ بدر اين لقب را به عمر رضي الله عنه گذاشت. او سيزده سال بعد از عام الفيل به دنيا آمد.
پيامبر صلي الله عليه وسلم داماد عمر رضي الله عنه بود چون پيامبر صلي الله عليه وسلم با حفصه، دختر عمر رضي الله عنه ازدواج كرد. عمر رضي الله عنه زير نظر پدر ومادرش بزرگ شد و آنها به خوبي او را تربيت كردند، هنگامي كه عمر جوان ونيرومند شد گاهي تجارت مي كرد وگاهي پدرش او را چوپان گله خود ميكرد.
عمر داراي چهره سفيد مايل به سرخي بود وقامتي بلند وسينه اي پهن داشت.
بازوهايش قوي بود هنگام را ه رفتن سريع مي رفت وهمراهانش كمتر مي توانستند در هنگام راه رفتن به او برسند. جوانان قريش خيلي از او حساب مي بردند.
عمر رضي الله عنه رقيب نيرومند براي همسن وسالهايش بود، هرگاه با كسي كشتي مي گرفت او را به زمين مي زد، روزي در بازار عكاظ كشتي گرفت، مردم اطراف او و حريفش جمع شده بودند واين مبازره را تماشا مي كردند ديري نگذشت كه عمر رضي الله عنه حريف خود را به زمين زد وبر او پيروز شد. عمر اسب سوار ماهري بود كه همواره اسب سواري را تمرين مي كرد ونيز شاعر بود كه خواندن وحفظ كردن شعر را دوست مي داشت.
پيامبر صلي الله عليه وسلم می فرمود: ((بار خدايا هريك از اين دومرد، ابوجهل وعمر بن الخطاب را بيشتر دوست داري اسلام را به وسيله او كمك كن)).
اسلام آوردن عمر رضي الله عنه باعث شادي وسرور مسلمين شد داستان اسلام آوردن او از اين قرار است: عمر رضي الله عنه قبل از اينكه اسلام بياورد گفت: مي خواهم محمد را به قتل برسانم، اما وقتي مردم به او گفتند كه خواهر وشوهر خواهرش مسلمان شده اند، به شدت خشمگين شد گويا آتشي وجود او را فراگرفته بود ودر همين حال عازم خانه خواهرش شد و چون به خانه خواهرش رسيد، شنيد كه آيه هاي قرآن در آن تلاوت مي شود: «طه * مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى * إِلاَّ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشَى * تَنْزِيلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى» (طه: 1-4).
اين جا بود كه قلب عمر نرم شد واز خشونت وسختي به مهرباني و نرمي مبدل گرديد. پرسيد: محمد كجاست؟ وقصد رفتن به جايي را نمود كه پيامبر صلي الله عليه وسلم در آنجا ساكن بود. عمر قبل از اينكه نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم بيايد در خانه خواهرش فاطمه بنت خطاب غسل كرده وقرآن را تلاوت كرده بود و هنگامي كه به خانه ارقم بن ابي ارقم رسيد ودر زد، يكي از ياران پيامبر صلي الله عليه وسلم بلند شد ونگاه كرد سپس دوباره نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم برگشت وگفت: اي پيامبر خدا! پسر خطاب شمشير خود را به كمربسته و مي آيد. در اينجا حمزه بن عبدالمطلب بلند شد وگفت: اي پيامبر خدا! به او اجازه بده اگر اراده خير داشته باشد مسلمان مي شود، وقصد بدي داشته باشد او را به قتل مي رسانم.
پيامبر صلي الله عليه وسلم به عمر رضي الله عنه اجازه ورود داد واز جايش برخاست. به محض اينكه عمر را ديد لباسهايش را گرفت و به شدت به طرف خود كشيد وگفت: اي عمر، آيا به جانب اسلام نمي آيي تا خداوند آيه هايي در مورد رسوايي تو نازل نكند هم چنان كه وليد بن مغيره را رسوا كرد.
عمر گفت: گواهي مي دهم كه هيچ معبودي جز خدا نيست و گواهي مي دهم كه تو بنده وپيامبر خدا هستي، اي پيامبر خدا! من آمده ام تا به خدا و پيامبرش و آنچه از جانب خدا آورده اي ايمان بياورم.
پيامبر صلي الله عليه وسلم تكبير بلندي گفت كه ياران دانستند عمر مسلمان شده است. حاضران نيز تكبير گفتند ودر آن روز مسلمانان در دو صف بيرون آمدند كه در يك صف حمزه رضي الله عنه قرار داشت و در صف ديگر عمر رضي الله عنه بود. قريش وقتي آنها را ديدند به شدت ناراحت شدند. ودر آن روز پيامبر صلي الله عليه وسلم عمر را فاروق ناميد چون خداوند به وسيله او قدرت اسلام را ظاهر كرد وميان حق وباطل فرق گذاشت(1). واين گونه خداوند اسلام را با عمر رضي الله عنه عزت واقتدار بخشيد و عمر رضي الله عنه به گروه اولين مردان اسلام پيوست.

پيامبر صلي الله عليه وسلم شناخت بسيار خوبي از عمر رضي الله عنه داشت. او شجاعت و شهامت وغيرت عمر رضي الله عنه را مي دانست. لذا در حديثي با اشاره به اين صفات عمر رضي الله عنه گفت: ((من در خواب ديدم كه دربهشت هستم زني را ديدم كه در كنار قصري نشسته ومي درخشد. گفتم: اين قصر مال چه كسي است؟ گفتند: از عمر رضي الله عنه است. من به ياد شهامت وغيرت او افتادم و از آنجا روي گردانده وبرگشتم. هنگامي كه عمر رضي الله عنه اين سخن پيامبر صلي الله عليه وسلم را شنيد به گريه افتاد وگفت: آيا ممكن است نسبت به شما غيرتم به جوش بيايد؟!)).
عمر رضي الله عنه مرد دليري بود كه مردم از او ميترسيدند. شهامت و دليري او در روزي كه از مكه به سوي مدينه هجرت كرد متجلي گرديد. هنوز پيامبر از مكه هجرت نكرده بود، مسلماناني كه از مكه به مدينه هجرت ميكردند مخفيانه و به دور از چشم مشركين هجرت مي كردند. اما عمر رضي الله عنه شمشيرش را به كمر بسته وتير وكمان خود را برداشت وتير به دست گرفته وبه كعبه رفت. مردم قريش اطراف كعبه جمع بودند عمر رضي الله عنه هفت بار كعبه را طواف كرد ودر مقام ابراهيم نماز گزارد، سپس به افراد قريش گفت: هر كسي مي خواهد كه مادر به عزايش بنشيند وفرزندانش يتيم وزنش بيوه شود پشت اين دره با من در بيفتد. بعد از آن، به سوي مدينه حركت كرد. وهنگامي كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به مدينه آمد او همراه مردم به استقبال پيامبر صلي الله عليه وسلم رفت واز رسيدن پيامبر صلي الله عليه وسلم شادي وصف ناپذيري به عمر رضي الله عنه دست داد و عمر رضي الله عنه براي هميشه در مدينه ماند.
در روز صلح حديبيه، پيامبر صلي الله عليه وسلم با كفار عهد نامه صلح امضاء نمود عمر رضي الله عنه چون شرايط صلح را شنيد و از آنجايي كه به ظاهر، صلح نشانگر ضعف وناتواني مسلمين بود، ناراحت وخشمگين شد ونزد ابوبكر آمد وگفت: اي ابوبكر! آيا اين مرد پيغمبر خدا نيست؟ ابوبكر گفت: بله. عمر گفت: آيا ما مسلمان نيستيم؟ ابوبكر گفت: بله، اي عمر. عمر با سرزنش وخشم گفت: پس چرا ما در مورد دين خود ذلت را قبول كنيم وبپذيريم؟
بعد از آن عمر رضي الله عنه پيش پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد وآنچه به ابوبكر گفته بود به پيامبر هم گفت، پيامبر صلي الله عليه وسلم در پاسخ او گفت: من بنده خدا و پيامبرش هستم، هرگز از دستور خدا سرپيچي نمي كنم، ونيز هرگز خداوند مرا شكست نخواهد داد. در اين موقع عمر رضي الله عنه سخنش را پايان داد و همه به مدينه برگشتند ودر مدينه مژده از آسمان آمد وسوره فتح بر پيامبر صلي الله عليه وسلم نازل شد: «إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً» (الفتح: 1). مشركين شرايط صلح را نقض كردند وصلح حديبيه كه عمر برآن اعتراض مي كرد سبب فتح مكه شد، فتح مكه، فتح بزرگي بود كه مسلمين بعداز سالها دوري از مكه ودر حالي كه با ترس ووحشت از مكه هجرت كرده بودند، بار ديگر قدرتمندانه به مكه بازگشتند، مسلمانان در هنگام فتح مكه بتها را درهم شكستند. حضرت عمر رضي الله عنه به دنيا ومتاع آن بي علاقه بود. در زمان خلافت ايشان سفيران پادشاهان وامرايشان كه به مدينه مي آمدند گمان مي كردند اميرالمؤمنين داراي قصر بزرگي است كه نگهبانان اطراف آن را گرفته اند. اما هنگامي كه عمر رضي الله عنه را فروتن وبا لباسهاي ساده مي ديدند، تعجب وحيرت آنها را فرا مي گرفت. ام المؤمنين حفصه رضي الله عنها دختر عمر رضي الله عنه وقتي بي علاقگي پدرش نسبت به دنيا را ديد به او گفت: اي اميرالمؤمنين! اگر لباس مي پوشيدي كه از اين لباس نرم تر مي بود و غذايي مي خوردي كه از اين غذايت بهتر بود بسيار خوب بود، چون خداوند روزي وخير فراوان نصيب مسلمين كرده است. عمر رضي الله عنه گفت: مگر به ياد نداري كه پيامبر صلي الله عليه وسلم چگونه با سختي زندگي مي گذارانيد؟ وهمچنان عمر حالات زندگي پيامبر صلي الله عليه وسلم و خليفه اش ابوبكر را به حفصه يادآوري نمود تا اينكه حفصه به گريه افتاد سپس عمر رضي الله عنه گفت: سوگند به خدا اگر بتوانم
مانند آنها به سختي دنيا را بگذرانم اميد است كه در زندگي پرآسايش آخرت با آنها شريك شوم.
ياران عمر رضي الله عنه به قاطعيت وصلابت وي شهادت داده اند، حضرت معاويه رضي الله عنه مي گويد: عمر به خاطر خدا مردم را مي ترساند. حضرت عمر رضي الله عنه عادل بود وقبل از همه عدالت را بر خود اجرا مي نمود سپس بر ديگران، در طول سالهايي كه مسلمانان از فقر و تنگدستي در مضيقه بودند او نيز جز نان وروغن چيز ديگري نمي خورد چون او مي خواست هرچه مردم مي خورند او نيز بخورد.

عمر رضي الله عنه از خداوند مي ترسيد واز روز قيامت هراس داشت يكي از ياران او ميگويد: عمر رضي الله عنه را ديدم كه پر كاهي را از زمين برداشت وگفت: ((كاش كه من پركاهي بودم، كاش من چيزي نمي بودم، كاش كه مادرم مرا نمي زائيد!)) حضرت عمر رضي الله عنه درحالت امامت نماز صبح بود كه ابولؤلؤ مجوسي بر او حمله نمود وايشان را مجروح ساخت، سپس حضرت به فرزندش عبدالله گفت: نزد ام المؤمنين عايشه برو وبه ايشان بگو عمر بن خطاب به تو سلام مي گويد ونگو امير المومنين، چون از امروز به بعد من امير المومنين نيستم وبگو عمر اجازه مي خواهد در كنار يارانش (محمد صلي الله عليه وسلم وابوبكر رضي الله عنه ) دفن شود، اگر عايشه اجازه داد من را در آنجا دفن كنيد واگر اجازه نداد آنگاه در قبرستان عمومي مسلمانان دفنم كنيد. ام المؤمنين با خواسته عمر رضي الله عنه موافقت نمود واجازه داد كه ايشان در كنار يارانش محمد صلي الله عليه وسلم وابوبكر رضي الله عنه به خاك سپرده شود. عهد خلافت حضرت عمر رضي الله عنه سرشار از خوبي وعدالت بود وفتوحات بزرگي نصيب مسلمانان گرديد واسلام در دورترين نقاط دنيا منتشر شد.
رحمت خدا بر فاروق اعظم باد ومبارك باد او را بهشتي كه به آن مژده داده شده بود.
بازديد:1965| نظر(0)

نظرسنجی

عالي
خوب
متوسط
می پسندم


آمار بازدیدکنندگان
جستجو در سایت