« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » مـؤمنان را نسزد كه همگي بيرون روند (‌و براي فراگرفتن معارف اسلامي عازم مراكز علمي اسلامي بشوند)‌. بـايد كـه از هر قوم و قبيله‌اي‌، عدّه‌اي بروند (‌و در تـحصيل علوم ديني تلاش كنند) تا با تعليمات اسلامي آشنا گردند، و هنگامي كه به سوي قوم و قبيلۀ خود برگشتند (‌به تعليم مـردمـان بـپردازنـد و ارشـادشان كنند و) آنـان را (‌از مخالفت فرمان پروردگار) بترسانند تا خودداري كنند

بخش کاربری

نام کاربری:
کلمه عبور:
 

أم ورقة انصاری رضی الله عنها | صحابه رسول 21 مرداد 1397
أم ورقة انصاری رضی الله عنها

امروز در مدينه غوغاء است، شادی وشادمانی همراه با دلهره وانتظار همه جا را فرا گرفته، زنان ودخترکان مدينه بر دروازه شهر منتظر رسيدن رسول هدايت ورستگاريند. امروز شهر با قدوم رسول خدا سر دفتر تاريخ می شود.

ـ آهای مردم … رسول خدا با دوستش … آنجا را نگاه کنيد… کنار آن تپه خاکی… دخترکان دايره بدست شروع بسرودن وپايکوبی کردند

طلع البدر علينا من ثنيات الوداع

وجب الشکر علينا ما دعا لله داع

أيها المبعوث فينا جئت بالأمر المطاع

جئت شرفت المدينه مرحباً يا خير داع

اين مردمان زحمتکشی که پيله های دستانشان نشانه صداقت ومردانگی شان است … مردمانی زحمتکش که زندگی را از زير خروارهای خاک بيرون می کشيدند، رسول خدا را با همان صداقت ومردانگی در آغوش گرفتند.. قلبهايشان آگنده محبت وعشق او شده بود… واينچنين بودند زنان مدينه، زنان رشادت ومردانگی زنانی که در پی بهشت ورضايت خدا از جان ومالشان گذشتند.

دخترعبدالله بن حارث انصاری يکی از آنان بود…زنی نيکوکار وبا ايمان که بر صفحه های تاريخ قصه شجاعت وعشق به بهشت را نگاشت.

زنی که لبان مبارک رسول اکرم او را ” شهيد عبادتگذار” ناميدند، مبارک بادا بر او اين لقب زيبا.

علم ودرايت وفهم أم ورقه زبانزد همه شده بود وکلبه متواضعش معبد سالکان درب هدايت…

رسول خدا پيرمردی سالخورده را معين کرده بود تا در خانه اش أذان گويد واو بر زنان مسلمان امامت می داد، قلبهای آگنده محبت وعشق الهی در کنار هم می ايستادند تا اين زنی که رسول خدا به قراءت وفهم قرآنی او اعتماد داشت آيه های پر نور کلام الله را بر آنان تلاوت کند، نمازی با عظمت وشکوه ايمان، وبا زيبايی وصفايی اشکهای ترس واميد از روز رستاخيز ، آن روزی که کفه های ترازوی آن چشمهای اميد وترس را از حدقه ها بدر می آورد، قلبهای پر از اميد بهشت ورستگاری وآگنده از ترس ووحشت جهنم وخواری…

اهل مکه از خانه وکاشانه شان رانده شده به مدينه هجرت کرده از، همه مال ومنالشان را مشرکان مکه بتاراج برده اند، هيچ آهی در بساط ندارند… می بايستی در جلوی اين طغيان وسرکشی قيام کرد وحق از دست رفته خويش را با چنگ ودندان پس گرفت.

ـ کاروان قريش که با مال وثروت ما به تجارت رفته بود در حال بازگشت است… اگر رسول خدا اجازت فرمايند راه را بر آنان می بنديم ومال خويش پس می گيريم.

رسول خدا اجازه فرمودند…

در مدينه پيچيد که رسول خدا عازم بدر است تا راه بر کاروان قريش ببندد، مؤمنان پا در رکاب وی نهادند …

ـ من زنی ناتوان بيش نيستم عازم راهی است که شايد در آن درگيری و خونريزی شود.. باراللها چه از من بر می آيد؟ من که توان جنگ ندارم..

آری! می توانم پرستاری کنم.. می توانم در پشت جبهه در خدمت رسول خدا ويارانش باشم.

اين فکر شعله های اميد در او بر افروخت، خوشحال وشادان از اينکه می تواند با رسول خدا همگام شود شب را به اميد صبح اميد بر پاداشت وبا طلوع اولين پرتوهای خورشيد از رسول خدا اجازه خواست تا در قافله عازم به بدر شرکت کند.

… هر لشکری همانگونه که به جنگجو نياز دارد به پرستار وآشپز نيز محتاج است.. خواهش می کنم اجازه دهيد با شما بيايم … شايد خداوند با چشم سخاوت وبخشش به من نظری اندازد ومن جام شهادت نوشم … رسول خدا اجازه دهيد که من به آرزويم برسم، شهادت در راه خدا تنها آرزوی من است.

رسول خدا بر شجاعت ودليری اين شير زن آفرين گفت او را به شهادت بشارت داد ، در خانه ات آرام گير شهادت بسوی تو خواهد آمد… ـ آه! خدای من اين چه بشارت بزرگی است، شهادت در پی من وبه خانه ام خواهد آمد … خدايا شکر وسپاس از آن توست .. از آن بزرگی وعظمتت … تويی قادر وتوانا.

سرسجده بر زمين گذاشت وبا اشکهای شادی از اين مژده بزرگ کيسوانش را آبياری ساخت چه مژده ای بزرگتر از اينکه شهادت در خانه من کوبد!

رسول خدا هرچند گاهی يکبار چند تن از يارانش را با خود گرفته می گفت “برويم بديدار شهيد”

چه بزرگی وشرفی والاتر از اينکه رسول خدا با قدمهای مبارکش بسوی خانه او رود؟!

شعله شمع هدايتش از برافروختن نور ايمان در قلبهای پاک مؤمنان خاموش گشت ورسول خدا بسوی پروردگارش رحلت فرمودند. پس از او بار سنگين مسئوليت رهبريت مسلمانان جهان بر عهده ابوبکر صديق يار غار وبازوی راست پيامبر اکرم افتاد وبعد از او عمر پدر زن رسول خدا بود که اين مسئوليت را بر دوش می کشيد.

در زمان خلافت ابوبکر وعمر اينان چون رسول خدا هرچند گاهی به زيارت آن پيرزنی که در گوشه شهر می زيست می رفتند تا يادی از بهشت تازه کنند، با ديدن شهيدی زنده آرزو واميد شهادت در چشمانشان برق زند، أم ورقه يادگار بشارت پيامبر بود ونشانه ای از معجزات آنحضرت که می بايستی تحقق يابد، خبر از آينده مجهول خود شهادت وگواهی است بر نبوت آن حضرت.

بار سنگين مسئوليت کمر عمررا خم کرده بود وخوال از چشمانش ربوده، شبهای سرد تاريک مدينه که مردم غرق خواب در بالينهای گرم ونرم می غلطيدند عمر از ترس آتش گرم جهنم در کوچه پس کوچه های مدينه پرسه می زد تا که نشايد خنجر خيانت پرده ومسلمانی را بدرد…

ـ خدايا … اين ديوار خانه دختر عبدالله است…شهيد زنده … چه شده که امشب صدای قرآن از آن نمی آيد … شايد بيمار است، وشايد … نه ! او نخواهد مرد، او می بايستی به شهادت برسد اين بشارت رسول خدا است.

با بانگ خروس صبح وطلوع سپيده دم فجر امير مؤمنان ورهبر مسلمانان جهان به تنی از دوستانش رو کرد وگفت: چه شده که صدای خاله يمان را نشنيدم … بويم ببينيم که أم ورقه در چه حالی است.

صدای شيون وزاری زنهای منطقه از دور شنيده می شد، ولوله ای براه افتاده بود که عمر از راه رسيد.

جسد بيجان أم ورقه غرق در خون در کناری افتاده، خنجر وحشيانه خيانت رگ زندگيش را دريده، اين چه رد منشی بود که چراغ زندگی اين پيرزن فرسوده را اينچنين بی رحمانه شکسته است؟

قسم جنائی سازمان اطلاعات از همان سپيده دم کارش را آغاز کرده بود، وهنوز خون شهيد خشک نشده بود که عاملان جنايتکار به پای ميز محاکمه آورده شدند.

برده ای سياهچهره سياه قلب وکنيزی که بوی خون از مشامش می چکد… برده سنگ دل نگاهی به چشمهايی که بدو خيره شده بود و بر او لهنت ونفرين می فرستاد کرد، موج ترس ووحشت بر اندامش چيره شد وبا صدايی لرزان گفت:

ـ … يا امير مؤمنان اين پيره زن بما وعده داده بود که پس از مرگش ما آزاد هستيم …

ـ پس چرا او را کشتيد .. کسی که می خواست چنين لطفی در حقتان کند وطناب بندگی وبرده گی را از گردنتان باز کند می بايستی اينچنين پا داشش دهيد؟ لعنت خدا بر ظالمان بادا!

کنيزک آب دهانش را بسختی بلعيد وگفت:

ـ آخر ما خيلی صبر کرديم … انگار می خواست عمر نوح کند!

مردم آشفته وپريشان به آسمانها می رسيد

ـ آنها را بکشيد … نگذاريد زنده بمانند … بکشيد شان تا عبرتی شوند برای ديگران … اگر آنها زنده بمانند فساد وآدمکشی براه می افتد.. ام وامان از مدينه بر چيده خواهد شد… ای امير مؤمنان قاتل را بايد به قتل رساند…

َوچنين بود که بدستور امير مؤمنان عمر بن الخطاب رضی الله عنه اسوه ومعلم داد وعدل هر دو قاتل بدار آويخته شدند.

وآنانی که مژده شهادت اين پيرزن را از زبان مبارک رسول خدا شنيده بودند در زير لب زمزمه می کردند : اشهد أن لا إله إلا الله وأن محمداً رسول الله.

حقا که بشارت رسول خدا تحقق يافت، وشهادت پس از سالها انتظار بردر خانه دختر عبدالله به ميهمانی او شتافت ودر يک دم او را بربالهای خود بسته به بهشتهای برين پرواز داد.

.....................................
نویسنده: دکتور نور محمد جمعه
بازديد:84| نظر(0)

نظرسنجی

عالي
خوب
متوسط
می پسندم


آمار بازدیدکنندگان
جستجو در سایت