« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » مـؤمنان را نسزد كه همگي بيرون روند (‌و براي فراگرفتن معارف اسلامي عازم مراكز علمي اسلامي بشوند)‌. بـايد كـه از هر قوم و قبيله‌اي‌، عدّه‌اي بروند (‌و در تـحصيل علوم ديني تلاش كنند) تا با تعليمات اسلامي آشنا گردند، و هنگامي كه به سوي قوم و قبيلۀ خود برگشتند (‌به تعليم مـردمـان بـپردازنـد و ارشـادشان كنند و) آنـان را (‌از مخالفت فرمان پروردگار) بترسانند تا خودداري كنند

عابد و درخت (داستان اخلاص) | مجله شیخان 3 فروردين 1395
عابد و درخت (داستان اخلاص)

در بنى اسرائيل عابدى بود، وى را گفتند: در فلان جايگه درختى است كه قومى آن را ميپرستند.

آن عابد را از بهر خدا و تعصّب دين خشم گرفت، از جاى برخاست، تبر بر دوش نهاد، و رفت تا آن درخت از بيخ بردارد، و نيست گرداند.

ابليس بصفت پيرى براه وى شد، از وى پرسيد كه كجا ميروى؟ گفت: بفلان جايگه تا آن درخت بر كنم.

گفت: رو بعبادت خود مشغول باش، كه اين از دست تو بر نخيزد،

با وى بر آويخت، ابليس بیافتاد، و عابد بر سينه وى نشست.

ابليس گفت: دست از من باز گير، تا تو را يك سخن نيكو بگويم.

دست از وى بداشت. ابليس گفت: اى عابد خداى را پيغامبران هستند، اگر اين درخت بر ميبايد كند، پيغامبرى را فرمايد تا بركند، ترا بدين نفرموده اند.

عابد گفت: نه، كه لا بد است بر كندن اين درخت. و من ازين كار بازنگردم تا تمام كنم.

ديگر باره بهم بر آويختند، و عابد به آمد، و ابليس بيفتاد.

ابليس گفت: اى جوانمرد! تو مردى درويشى، و مؤنت تو بر مردمان است، چه باشد كه اين كار در باقى كنى كه بر تو نيست، و ترا بدان نفرموده اند، و من هر روز دو دينار در زير بالين تو كنم، هم ترا نيك بود هم عابدان ديگر را، كه بر ايشان نفقه كنى.

عابد درين گفت وى بماند. با خود گفت: يك دينار بصدقه دهم، و يك دينار خود بكار برم بهتر از آنكه اين درخت بر كنم، كه مرا بدين نفرموده اند، و نه پيغامبرم، تا بر من واجب آيد.

پس باين سخن بازگشت.

ديگر روز بامداد دو دينار ديد در زير بالين خود. بر گرفت. روز ديگر همچنين تا روز سيوم كه هيچ چيز نديد.

خشم گرفت. تبر برداشت، و رفت تا درخت بر كند،

ابليس براه وى آمد، و گفت:اى مرد ازين كار برگرد كه اين هرگز از دست تو بر نخيزد.

بهم بر آويختند، و عابد بيفتاد، و بدست ابليس عاجز گشت، و ابليس قصد هلاك وى كرد.

عابد گفت: مرا رها كن تا باز گردم، لكن با من بگو كه اوّل چرا من به آمدم، و اكنون تو به آمدى؟

گفت: از آنكه در اوّل از بهر خداى برخاستى، و دين خداى را خشم گرفتى، ربّ العزّة مرا مسخّر تو كرد. هر كه براى خدا باخلاص كارى كند، مرا بر وى دست نبود. اكنون از بهر طمع خويش و از بهر دنيا خشم گرفتى، تابع هواى خود شدى، لا جرم بر من برنيامدى، و مقهور من گشتى.

..............................................
برگرفته از کتاب کشف الاسرار
اثر خواجه عبداله انصاری
بازديد:942| نظر(0)

نظرسنجی

عالي
خوب
متوسط
می پسندم


آمار بازدیدکنندگان
جستجو در سایت