« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » مـؤمنان را نسزد كه همگي بيرون روند (‌و براي فراگرفتن معارف اسلامي عازم مراكز علمي اسلامي بشوند)‌. بـايد كـه از هر قوم و قبيله‌اي‌، عدّه‌اي بروند (‌و در تـحصيل علوم ديني تلاش كنند) تا با تعليمات اسلامي آشنا گردند، و هنگامي كه به سوي قوم و قبيلۀ خود برگشتند (‌به تعليم مـردمـان بـپردازنـد و ارشـادشان كنند و) آنـان را (‌از مخالفت فرمان پروردگار) بترسانند تا خودداري كنند

بهشت | مجله شیخان 7 بهمن 1393
بهشت

به بیشه زار تنهایی با صدای سکوت صحرا در بیابانهای خستگی ، رد پای نوری دیدم که در خلوت شب، در دل تاریکها، سفره پهن کرده و آهسته صدای نظام وحدت در گوش طبیعت زمزمه میکرد،

حمزه وار به وادی تسبیح الفاظ افلاک سر فرو بردم ،تا به دروازه مقدس تسبیح ملایک به آسمان شب سربالا برم، و به مداوای قلب حیرت زده ام با زمزم کلمات پاک تسبیح، بپردازم.

این منم که عنقریب کوله بار غربت باید بر بندم و بر جاده، سجاده ی عبادت سرگذارم که عازم به تبار بهشتم ،

روزگاری ملا به مکتب نامه ای از نوع کتاب به من داد، وقتی به خواندن توانا شدم فهمیدم که همه ی ما از طرف الله دعوت به بهشتیم.

چون کودکان نامه به زیر بغل بردم تا به کوچه ها خاکی فریاد زدم منم عازم بهشتم.

آنجا چشمان خوشحالم اشک شوق باریدند، باصدای تپش قلبم به منزل رسیدم ، آهسته به درگوش مادر گفتم ،تا به نانی مرا سیر کند ، و دگر جرعه ای آب بنوشم که به مکتب ما، همه سخن ازبهشت است.

.............................
نویسنده: یوسف نورایی
بازديد:1834| نظر(0)

نظرسنجی

عالي
خوب
متوسط
می پسندم


آمار بازدیدکنندگان
جستجو در سایت