« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » مـؤمنان را نسزد كه همگي بيرون روند (‌و براي فراگرفتن معارف اسلامي عازم مراكز علمي اسلامي بشوند)‌. بـايد كـه از هر قوم و قبيله‌اي‌، عدّه‌اي بروند (‌و در تـحصيل علوم ديني تلاش كنند) تا با تعليمات اسلامي آشنا گردند، و هنگامي كه به سوي قوم و قبيلۀ خود برگشتند (‌به تعليم مـردمـان بـپردازنـد و ارشـادشان كنند و) آنـان را (‌از مخالفت فرمان پروردگار) بترسانند تا خودداري كنند

باران بیامد | مجله شیخان 13 دي 1393
باران بیامد

سپاس مرخالق یکتای بی همتا

باری به تحریرالفاظ الفبای ادیبان سخن ، زبان گشودم تا در آزمون کلامی خویش به جملاتی خیرخلعتی نو بخشم وازحرمت بیان ادب بسازم بگونه ای که به باغ صحبت با مهر اندرون گردم

و ربیعی بدیع درجملاتی همچو ادیبان سخن به ارمغان آورم که سخن سرایان دوران در محاورات و اشعار و حکایات خویش بر ترازوی ادب چنان سر بنهادند که لذت سخن دو چندان بکردند

و از معرفت کردگار که نظام آفرینش را به وزن بیاراست و خوشه را برساقه بسان بیرقی به اهتزاز باد مقدر بنمود و به وقت دیگر سایه را بر تربت خشک چنان هویدا بکرد که خورشید درطلوعش متحیر بنمودی

تا آنجاکه برق و بانگ به گرد کره ی خاکی چنان بهم بدوخت که جمله دوندگان به سرای خویش خاموش برفتند.

خلایق به لباس تاریک شب بخفتند تا با ساز باد و برق بر درب و بام خانه ها گوش فرا بدهند.

باران بیامد تا با تحیت و تسبیح نباتات ،زمین عریان جامه سبزبپوشد و زندگان پران به شاخه ها بروند تا به انعکاس جویباران با نغمه شاد خود گواهی بدهند.

تلألؤ تابناک به برگ سوخته، روح تازه ای ببخشد و باز نسیم بدمد و برسر شاخ وبرگها شانه بزند تا به تفریح مفرحان حیاتی صادقانه ببخشد.

گرچه زندگان به تولد دلشاد گردند و لیکن پاییز دیگر هم برسد تا پیرهن برتن خاک بدرد و عریان به زیرچشمان خورشید احضاربکند تا اینچنین زمین به غرورنباشد که جمله کاينات به وقتی با تعبد سرخم کنند و به وقت دیگرقد علم کنند تا همه خلایق عبرت بگیرند که سحرستم باطل است ونظام هستی به پیشگاه عدالت منتظر.

پس بیایید تا هوشیار زندگی کنیم و به نرمی برگ گل قلب رحمت در کالبد خویش بنا کنیم وازستم بهراسیم وبه احترام برحقایق زانو زنیم که برتابوت خویش کس سلطه ای نیست

گرچه عده ای از دیدگان لحظه ای سخن بگویندکه فلانی بسان فرشته لباس کرباس وکفن بپوشیدو برتخت روان به خاک راحت رسید حال کس نداد که ما به کجا برویم و چگونه بشویم

تا ایامی دیگر بدرود و در ایمان پاینده باشید

.............................
نویسنده: یوسف نورایی
بازديد:1009| نظر(0)

نظرسنجی

عالي
خوب
متوسط
می پسندم


آمار بازدیدکنندگان
جستجو در سایت