« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » مـؤمنان را نسزد كه همگي بيرون روند (‌و براي فراگرفتن معارف اسلامي عازم مراكز علمي اسلامي بشوند)‌. بـايد كـه از هر قوم و قبيله‌اي‌، عدّه‌اي بروند (‌و در تـحصيل علوم ديني تلاش كنند) تا با تعليمات اسلامي آشنا گردند، و هنگامي كه به سوي قوم و قبيلۀ خود برگشتند (‌به تعليم مـردمـان بـپردازنـد و ارشـادشان كنند و) آنـان را (‌از مخالفت فرمان پروردگار) بترسانند تا خودداري كنند

بخش کاربری

نام کاربری:
کلمه عبور:
 

هاروت و ماروت | قصه های قرآنی 26 مرداد 1393
هاروت و ماروت

يکي از امت هاي قديمي که به سحر و ساحري اشتغال داشته و با آن گمراه شده است اهل بابل است. خداوند متعال فرموده است: «وَلَكِنَّ الشَّيَاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ» (البقرة: 102)

«بلکه شياطين (صفتان گناه پيشه» کفر ورزيده اند، و (بجاي دستورات الهي) جادو و آنچه در بابل بر دو فرشته هاروت و ماروت نازل شده بود، به مردم مي آموزند».

شهر بابل که در اين آيه بدان اشاره شده يکي از شهرهاي عراق و بر ساحل رودخانه ي فرات بوده است. آثار اين شهر تاکنون هم باقي مانده اند. اين شهر در زمان خود يکي از بزرگترين شهرهاي جهان و مهد علوم و فنون بوده است. از جمله علوم و فنون اين شهر سحر و فلکيات بوده است. «هيرودش» مورخ سرشناس عصر خود، بابل را به صورت زيبايي توصيف کرده است که بر عظمت و شکوفايي آن دلالت مي کند. ساکنان بابل از کلدانيان نبطي و سريانيان تشکيل شده بودند.

انتشار سحر در ميان بابليان مشهور است و قرآن کريم هم بدان تصريح کرده است. ابن خلدون مي گويد: «وجود سحر در ميان ساکنان بابل که از کلدانيان نبطي و سريانيان تشکيل مي شدند زياد بوده و قرآن کريم به آن تصريح کرده و در روايات هم آمده است. سحر در بابل و در مصر و در زمان بعثت حضرت موسي (ع) بازار پررونقي داشته است.

نويسنده ي دايره المعارف قرن بيستم از نبوغ بابليان در زمينه ي سحر صحبت کرده و گفته است: «ساکنان بابل که از کلدانيان نبطي و سريانيان تشکيل شده اند بانبوغ ترين مردم در زمينه ي سحر و طالع بيني به حساب مي آيند و حرفه ي مناجات با ارواح و خارج کردن آن ها از اجساد در ميان آنان جايگاه اول را داشته است.

پژوهشگران در ميان آثار ملت هاي گذشته، آثار زيادي را از شهر بابل کشف کرده اند. «و سنگ نوشته ها و نقش و نگارهايي که بابليان و آشوريان بر جاي گذاشته اند و نيز لوحه هايي که با خط ميخي نوشته شده اند دلالت مي کنند بر اين که سحر بيشترين بهره را از اين سنگ نوشته ها و نقش و نگارها داشته است».

با اين آثار چنين استدلال کرده اند که ترس از جن و شياطين يک پديده ي اساسي در ديانت بابليان و آشوريان بوده و زندگي روزانه ي آنان متأثر از سحر بوده است.

اهل بابل معتقد بودند که ارواح خبيثه مسئول حوادثي از قبيل زلزله، آتش فشاني، طوفان و سيل ويرانگر که گاهگاهي در جهان اتفاق مي افتند، هستند؛ از اين روي بکارگيري اين افسون ها را ضروري مي دانستند تا از بازي کردن اين ارواح خبيثه با نظام حاکم بر هستي جلوگيري کنند. اين افسون ها در لوح هاي مختلفي مرتب مي شدند که هر کدام از آن ها براي جلوگيري از يکي از حوادث مذکور مورد استفاده قرار مي گرفت.

درباره ي داستان هاروت و ماروت احاديث و آثار زيادي آمده است، لُب آن چنين است: آنها دو فرشته بودند که به زمين فرود آمده اند، سبب آمدنشان اين بوده که خداوند وقتي گناهکاريهاي بني آدم را به اطلاع فرشتگان و ملايک رسانيد، از گناهان و سرپيچيشان از فرمان خدا - با وجود نعمتهاي فراواني که خداوند به آنها ارزاني داشته بود- در شگفت آمدند. خدا هم به آنها گفت: اگر شما هم به جاي آنها بوديد، همان طور عمل مي کرديد.

گفتند: سبحان الله! اين شايسته ي ما نيست!

به همين منظور خداوند به آنها دستور داد از بين خود دو فرشته را انتخاب کنند تا به زمين بروند آنها هاروت و ماروت را برگزيدند، و به زمين فرود آمدند. خداوند همه چيز را براي آنها حلال کرد به اين شرط که در مقابل آنها به خدا شرک نورزند، دزدي و زنا نکنند، شراب ننوشند، و خون کسي را که خداوند حرام کرده بيهوده نريزند.

پس از گذشت مدتي که به امر قضاوت در ميان مردم مشغول بودند، زني که با شوهرش دعوا کرده بود، پيش آنها آمد، اسمش به عربي زهره و به فارسي فندرخت بود، موقعيت و مهر آن زن به دلشان نشست از او تقاضا کردند، اما او امتناع ورزيد مگر اين که بت پرست شوند و شراب بنوشند.

آن دو فرشته ي تازه به زمين آمده شراب نوشيدند و بت پرستيدند و با زن به توافق رسيدند، و رهگذري را که در راه ديدند از ترس اين که مبادا راز آنها را فاش کند، کشتند. و به زن سخناني آموختند که هر کس بر زبان بياورد به آسمان عروج مي کند، او هم گفت و عروج کرد، اما بعد فراموش کرد که براي پايين آمدن چه بگويد، لذا مسخ و تبديل به يک ستاره شد.

کعب (الأحبار) مي گويد: به خدا قسم آن دو فرشته همان روزي را که فرود آمده بودند، به شب نرساندند، که تمام مواردي را که از آن نهي شده بودند مرتکب شدند، ملائکه از اين امر بسيار متعجب شدند، از آن پس هاروت و ماروت نتوانستند به آسمان برگردند، لذا به آموزش سحر روي آوردند.

اما اين داستان که مفسرين هنگام تفسير اين آيه مي آورند، درست نيست، قاضي عياض مي گويد: اي بزرگوار! بدان که آن چه روايتگران درباره ي داستان هاروت و ماروت مي گويند و مفسرين آن را نقل مي کنند، و نيز آن چه از علي و ابن عباس در تأويل آن روايت شده، نه درست و نه نادرست آن از پيامبر روايت نشده است، و اساساً چيزي نيست که به قياس گرفته شود، و مواردي از آن که در قرآن آمده مفسرين در معنايش اختلاف دارند، حتي بسياري از پيشينيان گفته هاي برخي از آنها را انکار کرده اند، اين روايات از نوشته ها و کتابهاي يهود و افتراهايشان نشأت گرفته، همان طور که خداوند نيز در آغاز آيات بر آن تأکيد کرده است».

حقا ابن کثير چه زيبا گفته، آن جا که پس از آوردن احاديث و آثاري که درباره ي داستان هاروت و ماروت آمده، بيان کرده است: «مجموع آن به تفصيل به روايتهاي بني اسرائيل بر مي گردد، زيرا هيچ حديث معلوم السندِ صحيحِ متصلِ به يک شخصِ راستگوي مورد اطمينان معصومي که از روي هوس سخن نگويد، وجود ندارد، و داستان مختصراً بدون بسط و اطناب از سياق قرآن قابل مشاهده است و ما به آن چه در قرآن آمده بر اين اساس که خدا اراده کرده، ايمان داريم، اما در هر حال خدا به حقيقت وضع آگاهتر است».

ابن کثير در جايي ديگر مي گويد: «اما آن چه بسياري از مفسرين درباره ي داستان هاروت و ماروت اشاره کرده اند که زهره زني بوده و آنها او را به خود خوانده اند، اما او سر باز زده و تسليم نشده مگر به اين شرط که اسم اعظم را به او بياموزند، آنها هم ياد مي دادند و آن را بر زبان آورد، و در نتيجه در قالب يک ستاره به آسمان صعود کرد، اين همه اسرائيليها وضع کرده اند، هر چند کعب أحبار آن را نقل و از گروهي از پيشينيان دريافت کرده است، و به عنوان حکايت و داستان گويي درباره ي بني اسرائيل ذکر کرده اند».

قرطبي پس از ذکر برخي آثار و متون که درباره ي هاروت و ماروت ذکر کرده مي گويند: «اينها همه ضعيف و از ابن عمر و مانند او بعيد است، هيچ مورد از آن درست نيست، زيرا اصولي که درباره ملائکه که امين وحي خدا و سفير او به سوي پيامبران و فرستادگانش هستند وجود دارد، اين سخن را نقض مي کند، آنها (ملايکه) از هيچ فرمان الهي سرپيچي نمي کنند و هر چه به آنها دستور داده شود انجام مي دهند، سپس به بيان مطالبي پرداخته که مفهومش اين است عقل وقوع چنين عملي از آنها را جايز مي داند، اما وقوع چنين امر جائزي جز با گوش درک نخواهد شد، و درست نيست».

آيا وجود هاروت و ماروت مختص به عصري بوده، سپس مأموريتشان به پايان رسيده يا اين که وجودشان در طول صده ها ادامه داشته است؟

طبري در تفسيرش قصه يي از عايشه نقل مي کند که نشان مي دهد وجودشان ادامه داشته است وي مي گويد: «ربيع بن سليمان آورده است، ابن وهب برايمان تعريف کرد: ابن ابي زياد در اخبارش مي گفت: هشام بن عروه از پدرش، از عايشه همسر پيامبر روايت کرد که گفت: «زني از اهالي دومه جندل پس از وفات پيامبر پيشم آمد، رسول الله را مي خواست، درباره ي چيزهايي از سحر که با آن روبه رو شده، اما به آن عمل نکرده بود، سؤال داشت».

عايشه براي عروه بازگو مي کرد: اي خواهرزاده، وقتي فهميد رسول الله نيست تا دردش را تسکين دهد ديدم گريه مي کند. چنان گريه مي کرد که دلم به رحم آمد، مي گفت: مي ترسم زمان رهاييم گذشته و هلاک شده باشم. شوهري داشتم که ناپديد شد، پيرزني نزدم آمد، در اين باره پيش او گلايه کردم، او گفت: اگر آن چه مي گويم انجام بدهي، کاري مي کنم بيايد و به پيشت باز گردد.

شب هنگام آن پيرزن با دو سگ سياه آمد، خود بر يکي سوار شد ومن هم بر ديگري، چندان طولي نکشيد که وارد بابل شديم، با دو مرد که از پا آويزان شده بودند، روبه رو شديم، پرسيدند چرا به اينجا آمدي؟ جواب دادم: آمدم سحر ياد بگيرم. گفتند: ما تنها مايه ي آزمايش هستيم، پس کفر نورز و برگرد. اما نپذيرفتم و گفتم: خير. گفتند: به آن تنور برو و ادرار در آن کن. رفتم، ولي ترسيدم و آن کار را نکردم و به نزدشان برگشتم، گفتند: دستور را اجرا کردي؟ گفتم: آري. پرسيدند: پس آيا چيزي نديدي؟ پاسخ دادم: چيزي نديدم. گفتند: پس اجرا نکردي، به سرزمين خود برگرد و کفر نورز اما قبول نکردم، باز گفتند: به آن تنور برو و درآن ادرار کن. رفتم: اما بدنم به لرزه افتاد و ترسيدم، و برگشتم گفتم: به تحقيق که انجام دادم. پرسيدند: پس بگو چه چيزي ديدي؟ گفتم: هيچ چيز نديدم. آنها هم دوباره گفتند: دروغ مي گويي و اين کار را نکرده اي، به مملکتت برگرد و کافر نشو، تو بر سر کار خويش هستي من نيز دوباره از برگشت سرباز زدم. گفتند: به آن تنور برو و در آن ادرار بکن. رفتم اما اين بار اين کار را کردم، ناگهان ديدم اسب سواري با نقاب آهني از من بيرون آمد، و به سمت آسمان تاخت تا آن جا که از جلو چشمانم پنهان شد، به طوري که ديگر او را نمي ديدم. نزد آنها برگشتم و گفتم: اجرا کردم. گفتند: چيزي ديدي؟ گفتم: سواري با نقاب آهني که از من خارج شد و به آسمان رفت و از جلو چشمانم محو گشت، گفتند: اکنون راست گفتي آن چه ديدي، ايمانت بود که از تو بيرون رفت. برو.

به آن زن گفتم: به خدا هيچي نمي دانم و چيزي به من نگفتند، گفت آري، هر چه بخواهي انجام داده مي شود، اين دانه هاي گندم را بگير و پخش کن من هم اين کار را کردم و گفتم ظاهر شو، آن هم ظاهر گشت، و گفتم: درو کن، درو کرد، سپس گفتم: دانه را از ساقه و گل جدا کن، جدا کرد. آن گاه گفتم آن را خشک کن؛ خشکش کرد و گفتم: آن را به آرد تبديل کن، دستور را انجام داد، و در نهايت از اوخواستم آن را به نان تبديل کند، از آن نان درست کرد. پس چون ديدم هر چه از او بخواهم انجام خواهد داد، بسيار پشيمان گشتم، به خدا اي ام المؤمنين، به خدا هرگز هيچ کاري نکرده و نمي کنم.

اين داستان درست نيست، و اساساً با متن قرآني همخواني ندارد، زيرا متن آشکارا مي گويد هاروت و ماروت به طالب سحر پس از اين که به او مي گفتند کافر نشود، سحر ياد مي دادند، اين داستان به صراحت مي گويد آنها به اين زن چيزي ياد نداده بودند.

علاوه بر آن قرآن در اين که آموزشي بوده، صريح است و اين آموزش البته چنان است که باعث اختلاف و جدايي بين زن و شوهر مي شود داستان به روشني دلالت مي کند بر اين که اين زن از هاروت و ماروت چيزي ياد نگرفته که اين آيه قرآن به آموزش آن به ساحر اشاره کرده باشد.

به فرض صحت داشتن داستان منسوب به عايشه، از کجا بدانيم که اين زن در اظهار مدعايش راستگو است؟ چه، ممکن است آن چه او ديده باشد دو تفسيرگر شياد باشند که خواسته اند او را گمراه کنند، نير محتمل است اصلاً دروغ گفته باشد و اتفاقي برايش نيفتاده باشد، همان طور که بعيد نيست، از دشمنان اسلام باشد وبا اين قصه که ساخته و پرداخته، قصد گمراه کردن مسلمانان را داشته باشد، چه بسيار انديشه ها و خردها که اين داستان به جاده ي گمراهي انداخت، و چه بسيار دلها که بر هم زد، و لا حول و لا قوه الا بالله.

.................................................
برگرفته از کتاب دنياي سحر و شعبده بازي
تأليف: دکتر عمر سليمان الأشقر
تهيه و تنظیم: سایت مدرسه اسماعیلیه
بازديد:2823| نظر(0)

نظرسنجی

عالي
خوب
متوسط
می پسندم


آمار بازدیدکنندگان
جستجو در سایت