« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » مـؤمنان را نسزد كه همگي بيرون روند (‌و براي فراگرفتن معارف اسلامي عازم مراكز علمي اسلامي بشوند)‌. بـايد كـه از هر قوم و قبيله‌اي‌، عدّه‌اي بروند (‌و در تـحصيل علوم ديني تلاش كنند) تا با تعليمات اسلامي آشنا گردند، و هنگامي كه به سوي قوم و قبيلۀ خود برگشتند (‌به تعليم مـردمـان بـپردازنـد و ارشـادشان كنند و) آنـان را (‌از مخالفت فرمان پروردگار) بترسانند تا خودداري كنند

خبیب بن عدی رضی الله عنه | صحابه رسول 18 مرداد 1393
خبیب بن عدی رضی الله عنه

پس از غزوه ی احد، گروهی از دو قبیله ی عضل و قاره به نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمده و عرض کردند:

ای رسول الله... همانا ما مسلمان شده ایم... گروهی از یارانت را با ما بفرست تا ما را از مسائل دین آگاه سازند...

و قرائت قرآن را به ما آموزش دهند...

و احکام اسلام را به ما یاد دهند...

رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم شش تن از بهترین یارانش را بسوی آنها روانه کرد..

مرثد بن أبي مرثد الغنوي..

وخالد بن البكير الليثي..

وعاصم بن ثابت..

وخبيب بن عدي..

وزيد بن الدثنة..

وعبد الله بن طارق..رضي الله عنهم..

این شش تن همراه این گروه خارج شدند... وقتی از قبائل کافر می گذشتند خود را مخفی می کردند..

تا اینکه به جایی بنام رجیع رسیدند... نزدیکی قبیله ی هذیل..

وقتی هذیلیان خبر آنها را شنیدند با صد سوارکار بسویشان شتافتند...

و رد آنها را جستند تا به مکانی رسیدند که هسته ی خرمایی را دیدند که آنها با خود از مدینه حمل کرده بودند...

گفتند: خرمای مدینه

باز هم رد آنها را جستند تا اینکه به آنها رسیدند...

تا به آنها رسیدند بسویشان یورش بردند...صحابه به تپه ای پناه آوردند...

آنها تپه را محاصره کردند... و تصمیم گرفتند از آن بالا بروند...اما نتوانستند..

به صحابه گفتند:با شما عهد و پیمان می بندیم اگر فرود آیید حتی یک نفر از شما را نخواهیم کشت...

عاصم فرمود: من در پناه یک کافر نخواهم رفت..

سپس دیده اش را به آسمان دوخته و فرمود: بارالها خبر ما را به رسولت صلی الله علیه و آله و سلم برسان..

هذلی ها با شنیدن این سخنان برآشفته شدند و با تیراندازی بسوی آنان عاصم بن ثابت و مرثد بن أبي مرثد الغنوي..وخالد بن البكير الليثي..را به شهادت رساندند ، و خبیب بن عدی ..و زید بن دثنه.. و عبدالله بن طارق از این تیرها جان سالم به در بردند....

دوباره هذلی ها آنها را ندا زدند و عهد و پیمان بستند هیچ گزندی به آنها نرسد... و آنها نیز تسلیم شدند..

صحابه از تپه فرود آمدند..

وقتی دست هذلی ها به صحابه رسید، دست و پایشان را با طناب بستند..

عبدالله بن طارق گفت: این اولین نشانه ی خیانت اینهاست... و دست خود را از طناب بیرون کرده و شمشیرش را برداشت.. و پشت سر آنها حرکت کرد..و شمشیرش را بالا برد و از آنجایی که بسیار قوی بود کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت..لهذا شروع کردن به پرتاب کردن سنگ بسویش.. تا اینکه به شهادت رسید...رضی الله عنه.

و خبیب و زید را با خود به مکه برده و فروختند...

خبیب را فرزندان حارث بن عامر خریداری کردند چرا که خبیب در غزوه ی پدرشان حارث را به هلاکت رسانده بود..

اما زید را صفوان بن امیه خریداری کرد تا در عوض پدرش که در غزوه ی بدر توسط مسلمانان هلاک شده بود بکشد.

صفوان، زید را به غلامش نسطاس سپرد تا او را به قتل برساند..

نسطاس او را با خود به خارج مکه برد تا به قتلش برساند... قریشیان همه جمع شده بودند..ابوسفیان در میانشان بود..

وقتی ابوسفیان، زید را دست و پا بسته مشاهده کرد که آماده بود جام شهادت را بنوشد، خطاب به او گفت: ای زید! تو را به خدا قسمت می دهم، دوست می داری اکنون محمد به نزد ما باشد.. تا او را بجای تو گردن بزنیم.. و تو بسوی خانواده ات بازگردی؟

زید در پاسخ گفت: بخدا سوگند دوست ندارم محمد در جایی که اکنون هست باشد و خاری به پایش بخلد و من در میان خانواده ام باشد..

ابوسفیان گفت: در میان مردم ندیدم کسی دیگری را آنقدر دوست بدارد که یاران محمد او را دوست می دارند...

سپس نسطاس او را به شهادت رساند...

خداوند از زید راضی و خشنود باد ..

اما خبیب بن عدی را مدتی زندانی کردند.. و چیزهای عجیبی از او دیدند!!!

ماریه یکی از کنیزهای قریش می گوید: خبیب را در خانه ی من زندانی کردند..روزی بر او وارد شدم و در دستش خوشه ی بزرگی از انگور دیدم که هر دانه ای به اندازه سر آدمی بود، و از آن می خورد...!! و می دانستم در آن زمان در زمین الهی هیچ انگوری یافت نمی شود..

وقتی تصمیم گرفتند او را به قتل برسانند به من گفت: برو برایم آهنی بیاور، می خواهم قبل از قتل خودم را پاکیزه کنم ( می خواست برخی از موهای بدنش را بزند)..

یکی از غلامان ما چاقویی تیز با خود آورد... به او گفتم: برو این آهن را به مردی که درون خانه است بده....

وقتی غلام رفت..پشیمان شدم و با خود گفتم: چه کار کردی؟! این مرد انتقام خود را خواهد گرفت و این غلام را می کشد...

وقتی چاقو را به دستش داد و او چاقو را گرفت گفت:

آیا مادرت وقتی این چاقو را بدستت داد که برایم بیاوری نترسید که مبادا من خیانت کنم؟..سپس رهایش کرد..

خبیب را از منزل خارج کردند تا او را به صلابه بکشند..

وقتی مرگ را با چشمان خود دید...به آنها گفت: اگر صلاح می بینید مرا رها کنید تا دو رکعت نماز بجای آورم..

گفتند: باشد... دو رکعت نماز با بهترین وجه بجای آورد..

سپس رو به مشرکان کرد و گفت: بخدا سوگند اگر ترس از این نمی بود که شما بگویید از ترس مرگ نمازش را طولانی می کند، نمازم را طولانی می کردم و بسیار نماز می خواندم..

و خبیب اولین کسی بود که برای مسلمانان دو رکعت نماز قبل از قتل را پایه نهاد..

سپس او را بر چوبه ی دار بالا بردند و چون با طناب وی را بستند..دیده اش را به آسمان دوخت و فرمود:

بارالها..ما پیام پیامبرت را رساندیم...تو هم فردا به او برسان که چه بر سر ما آمده است..

سپس بر علیه مشرکین دعا کرد و گفت:

بارالها همه ی آنها را نابود کن و کسی از آنها را رها مکن..

سپس فرمود:

ولست أبالي حين اقتل مسلما * على أي شق كان في الله مصرعي

وذلك في ذات الإله وإن يشأ * يبارك على أوصال شلو ممزع

زمانی که مسلمان کشته می شوم باکی ندارم که بر کدامین پهلو می میرم

و اگر الله اراده کند در تکه گوشت های تکه تکه شده برکت می اندازد

سپس او را به شهادت رساندند..

این اتفاق در مکه افتاد و بفاصله ی چهارصد کیلومتری مدینه.... در همان لحظه که خبیب به شهادت رسید، آثار تأثر در چهره ی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم که در میان یارانش بود هویدا بود، و یارانش را از جریان آنچه بر سر دعوتگران آمده باخبر ساخت و آنها را شهید خواند و فرمودند:

سلام بر تو ای خبیب... سلام بر تو.
بازديد:1331| نظر(0)

نظرسنجی

عالي
خوب
متوسط
می پسندم


آمار بازدیدکنندگان
جستجو در سایت