« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » مـؤمنان را نسزد كه همگي بيرون روند (‌و براي فراگرفتن معارف اسلامي عازم مراكز علمي اسلامي بشوند)‌. بـايد كـه از هر قوم و قبيله‌اي‌، عدّه‌اي بروند (‌و در تـحصيل علوم ديني تلاش كنند) تا با تعليمات اسلامي آشنا گردند، و هنگامي كه به سوي قوم و قبيلۀ خود برگشتند (‌به تعليم مـردمـان بـپردازنـد و ارشـادشان كنند و) آنـان را (‌از مخالفت فرمان پروردگار) بترسانند تا خودداري كنند

بخش کاربری

نام کاربری:
کلمه عبور:
 

اصحاب الرس | قصه های قرآنی 12 مرداد 1393
اصحاب الرس

رسّ» : به معني چاه است ، چاهي که سنگ چين نشده باشد.گودال و حفره.

در قرآن فقط نامی از اصحاب الرسّ برده شده است و از آنان بصورت مفصل صحبت نگرديده است .

برخى گويند: اصحاب رس گله دار بودند و چاهى داشتند كه از آب آن استفاده ميكردند و بتها را مى پرستيدند. خداوند شعيب را بسوى آنها فرستاد و تكذيبش كردند. آب چاه فرو رفت و زمين آنها را بلعيد.

و گفته اند ايشان اهل بئر معطّله بودند و گفته اند ايشان قومى بودند متمرّد، خداى تعالى رسولان را به ايشان مى فرستاد، ايشان رسولان خداى را مى كشتند تا چاهى از سر رسولان پر بيا كندند، رسّ آن چاه بود و اصحاب الرس ايشان بودند

برخى گويند: رس قريه اى بود در يمامه كه مردم آن پيامبر خود را كشتند.

برخى گويند: رس چاهى بود در انطاكيه که مردم آن حبيب نجار را كشتند.

و گفته اند كه اصحاب الرس همه كافر و مشرك بودند خداى تعالى پيغمبرى بديشان فرستاد نام وى حنظله، وى را بكشتند و گويند پيغمبران بسيار بديشان آمدند همه مى كشتند و در چاه مى اوكندند تا آن چاه را پر كردند از استخوانهاى پيغمبران، رس آن چاه بود. و در لغت رسّ چاهى را گويند كه آن را فرو برده باشند و كنارهاى آن نبريده باشند..

و بعضي گفته اند: ايشان اصحاب حنظلة پيغمبر بودند و از بس گناه کردند مبتلا شدند به مرغ گردن درازي که بمناسبت گردن دراز او را عنقا مي گفتند: و او اطفال ايشان را مي ربود و در کوهي بنام فخ جاي داشت، پس حنظله به آن مرغ نفرين کرد و هلاک شد، سپس قوم حنظله، حنظله را شهيد کردند و هلاک شدند.

و بعضي گفته اند: ايشان اصحاب اخدودند که در سورة بروج ذکر شده است.

و از سیدنا علي رضی الله عنه روايت شده که؛ ايشان قومي بودند در کنار نهري بنام رس از بلاد مشرق، خدا رسولي از فرزندان يهود ابن يعقوب بر ايشان فرستاد، مدتي در ميان ايشان ماند و او را تکذيب کردند، پس چاهي کنده و او را در آن چاه افکنده و خود درختي بنام سنوبر داشتند و آن را مي پرستيدند و بر اطراف آن درخت دوازده درخت بود و هيچ شهري آبادتر از شهر ايشان نبود و هر دهي از آنجا درختي داشتند که ايام عيد مي آمدند و آن را زينت کرده و براي آن قرباني کرده و آن را سجده کرده و تضرع ميکردند که؛ اي درخت اي معبود ما از ما راضي شو! و يک نفر حيله گري بود که مي آمد از ميان آن درخت ندا ميکرد که اي بندگان من از شما راضي شدم پس ايشان خوشحال شده و به وجد و نشاط به رقص ميپرداختند و شراب مي نوشيدند و در سر هر ماه نزديک يک درخت معيني ميرفتند و سر سال که ميشد نزد يک درختي که از همه بزرگتر بود و درختان ديگر را از شاخه هاي آن ميدانستند رفته و دوازده روز نزد آن همانطور عمل ميکردند تا روز 13 که بيرون مانده و به خانه بر ميگشتند، و پيامبر ايشان هر قدر ايشان را به خدا دعوت کرد فايده نداد و از مشاهده اعمال ايشان با آن درختها متأسف ميشد، تا نفرين کرد و آن درخت بزرگ خشک گرديد، مردم از خشکيدن آن مضطرب شده گروهي گفتند: خدايان شما بر شما غضب کردند بواسطه بدگوئي اين مرد، گروه ديگر گفتند: اين از سحر اين مرد است و ميخواهد شما را به اطاعت خداي خود وا دارد. پس نزديک آن نهر ، چاهي کندند و آن رسول را در آنجا انداختند براي اينکه او بنالد تا خدايان ايشان از ايشان راضي شوند، پس آن رسول در آنجا ناليد تا وفات او در رسيد.

حق تعالي بر ايشان غضب نمود و به جبرئيل فرمود: من بر ايشان حلم نمودم و ايشان سوء استفاده کرده و رسول مرا شهيد کردند، پس چون ايام عيدشان شد و بيرون آمدند، خدا باد سرخي فرستاد و ايشان را احاطه کرد، پس ايشان به يکديگر پناه بردند، خدا ابري فرستاد و بر ايشان آتش بارانيد و زمين زير پاي ايشان مانند سنگ کبريت شد تا همه هلاک شدند، "نعوذ بالله من غضبه". و ابن جرير "کما قال الفخر الرازي" روايت کرده از رسول خدا - صلى الله عليه وسلم - که خداي پيغمبري را فرستاد به سوي اهل قريه اي و احدي به او ايمان نياورد جز يک بنده سياهي، سپس مردم به رسول خود ستم کردند و او را در چاهي افکنده و سنگ بزرگي بر در آن گذاشتند و آن بنده سياه هيزمکش بود و ميفروخت و نان و آبي تهيه ميکرد و مدتي همواره بر سر چاه مي آورد و با دلو به آن رسول ميرسانيد تا روزي آن بنده را خواب ربود و مدتي در خواب ماند، سپس رفت و هيزم کند و برد و فروخت و طعامي تهيه کرد و بر سر چاه آمد ديد اثري از آن رسول نيست، معلوم شد که مردم او را بيرون آورده و به او ايمان آورده اند، پس رسول خدا - صلى الله عليه وسلم - فرمود : آن بنده سياه اول کسي است که وارد بهشت خواهد شد. ولي قرآن به جزئيات داستانها نپرداخته و معلوم نيست کدام صحيح است.

.....................................
منابع:
1- تابشی از قرآن
2-تفسیر نور خرم دل
3-تفسیر سورآبادی
4- تفسر فی ظلال
5-مجمع البیان فی تفسیر القرآن
تهیه و تنظیم: سایت مدرسه اسماعیلیه
بازديد:1124| نظر(0)

نظرسنجی

عالي
خوب
متوسط
می پسندم


آمار بازدیدکنندگان
جستجو در سایت