« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » مـؤمنان را نسزد كه همگي بيرون روند (‌و براي فراگرفتن معارف اسلامي عازم مراكز علمي اسلامي بشوند)‌. بـايد كـه از هر قوم و قبيله‌اي‌، عدّه‌اي بروند (‌و در تـحصيل علوم ديني تلاش كنند) تا با تعليمات اسلامي آشنا گردند، و هنگامي كه به سوي قوم و قبيلۀ خود برگشتند (‌به تعليم مـردمـان بـپردازنـد و ارشـادشان كنند و) آنـان را (‌از مخالفت فرمان پروردگار) بترسانند تا خودداري كنند

شيخ احمد ياسيـن | سیمای بزرگان 28 تير 1389
شيخ احمد ياسيـن شيخ احمد ياسين در روستاي الجوره فلسطين در سال 1936 به دنيا آمد. خانواده ايشان در آن روز، در مزرعه خود واقع در دو کيلومتري شمال روستا، مشغول کشاورزي بودند. کشاورزان در آن دوره هنگام رسيدن ميوه ها و سبزيجات بيشتر اوقات خود را در مزارعشان مي گذراندند. در واقع هدف از اين کار مواظبت از ميوه ها و نظارت بر جمع آوري آنها بود.

در شب آن روز، مادر شيخ اگر چه از شدت درد زايمان به خود مي پيچيد، اما به گونه اي تحمل کرد که فرزندانش متوجه درد و ناراحتي مادرشان نشدند. از آنجا که فرياد کشيدن زن هنگام زايمان، خلاف حجب و حيا بود، او هم از خوف آن که مبادا ديگران صدايش را بشنوند، دم بر نياورد. شوهرش به او کمک کرد، و ديگر نيازي به قابله پيدا نکرد. فردا صبح، پدر، فرزند بزرگ خود را که بعداً ابو نسيم نام گرفت، بيدار کرد و از او خواست براي خريد بعضي مايحتاج و لوازم ضروري به روستا برود. معمولاً چنين کارهاي برعهده سرپرست خانواده بود، به همين خاطر پسرش که نمي دانست خداوند برادري به او عطا کرده است، علت اين کار را از پدرش پرسيد. پدر به او گفت: "مادرت وضع حمل کرده و خداوند پسر بچه اي به او عطا فرموده است." همچنان که شتاب و عجله از عادت کودکان است، پسر از پدرش پرسيد که چه اسمي براي اين نوزاد در نظر گرفته اند؟ پدر به او گفت: "مادرت دوست دارد اسم او را احمد بگذارد." دليل اين که مادر شيخ چنين اسمي را براي او برگزيد اين است که شبي در خواب ديد خداوند پسري به او عطا فرموده است و از او خواسته بود که نامش را احمد بگذارد. به همين خاطر مادر شيخ در نام گذاري بچه اش به اين اسم ترديدي به خود راه نداد؛ اما پدر شيخ به خاطر اختلافي که با شخصي به اسم احمد پيدا کرده بود، دوست داشت اسم ديگري بر فرزندشان بگذارند.

پدر شيخ فرد محترمي در روستا بود و نه تنها در خانواده بلکه در کل روستا شان و مقام خاصّي داشت و به مقام بالاتر از کدخداي روستا، يعني: اعظوي ارتقا يافت. دارنده اين مقام، نماينده روستا در اجتماعات و در ميان گروه هاي سياسي و اجتماعي مهم بود.

ايشان در مناطق مختلف روستا بيش از 95 دونُم زمين داشت. اين زمين ها در عسقلان، بئر ابوجرموع و در منطقه صور قرار داشت و به زير کشت پرتقال و انگور رفته بود.

ابو نسيم مي گويد: وضعيت اقتصادي بسيار خوبي داشتيم و تقريباً از ثروتمندترين افراد روستاي الجوره بوديم. پرتقال هاي خود را براي فروش به شهر مجدل مي برديم و هر سبد پرتقال را با يک قِرْش و نيم به فروش مي رسانديم.

پدر شيخ با چهار زن ازدواج کرد. از زن اوّلي تنها صاحب يک دختر شد و هنگامي که مادرش از دنيا رفت پدر شيخ او را به ازدواج مردي درآورد و دختر آن مرد را به همسري گرفت. زن اوّل ، مسن تر از پدر شيخ بود به دليل اينکه قبل از اين ازدواج، همسر برادر بزرگ پدر شيخ بود. زيرا مردم طبق عادت خود که مي ترسيدند زن سهم خود را از زمين بخواهد او را به ازدواج برادر متوفي در مي آوردند. اين امر به خاطر محافظت از املاک خانوادگي بود. اين عادت مردم آن روز بود که در واقع به انتشار ازدواج فاميلي انجاميد، کاري که برخلاف سنت مطهر پيامبر بزرگ اسلام بود که مردم را به ازدواج با بيگانگان فرامي خواند. البته اين مسأله علت اصلي ازدواج با همسر برادر متوفي نبود بلکه يکي از دلايل گسترش اين نوع ازدواج بود. اما مردم آن زمان چنين روشي را پيش گرفتند تا بدين وسيله از نابودي ثروتهاي خانوادگي از طريق تقسيم ماترک خانواده يا پدر ميان دختران، جلوگيري کنند.

هنگامي که شيخ احمد ياسين متولد شد، از سلامتي خوب و رشد طبيعي برخوردار بود. ايشان کودکي فعّال، باهوش، شاداب و پر تحرّک بود. زماني که پدر ايشان زندگي را بدرود گفت، سه سال از عمر شيخ نگذشته بود. مرگ پدر تغيير چشمگيري در شيوه زندگي خانواده ايجاد کرد. بدين صورت که مسئوليت امرار معاش بر دوش پسر ارشد خانواده، ابونسيم افتاد که در آن زمان 11 سال بيشتر نداشت.

مرگ زود هنگام پدر، احمد را مجبور کرد که براي امرار معاش با برادرانش همکاري کند. فلسطين در آن زمان مملو از اردوگاه هاي ارتش انگليس اشغالگر بود. در آن زمان که جنگ جهاني دوم در اوج خود بود، انگلستان اين اردوگاه ها را در منطقه به منظور آغاز مخالفت با حضور آلمان در خاور عربي و شمال آفريقا ايجاد کرده بود. علاوه بر انگستان تعداد ديگري از کشورهاي متحدين و در راس آنها استراليا در منطقه حضور داشتند. نيروهاي استراليا کمکهاي زياد و حقوق بالايي را دريافت مي کردند. در اين دوره صنايع محلي و کشاورزي فلسطين فعال شدند. زيرا راههاي مواصلاتي اين منطقه به اروپا به علت حضور ناوگان آلمان و زيردريايي ها که کشتيهاي متحدين را تعقيب مي کردند، بسته بود و در نتيجه نيروهاي متحدين مجبور شدند از توليدات محلّي استفاده کنند.

در اين دوره، اوضاع فلسطين آرام بود و خبري از جنگ و درگيري در آن نبود. از اين رو مردم توليدات خود را به اردوگاه هاي ارتش انگلستان و متحدين مي فروختند. به علت اينکه فلسطين به منطقه محل استراحت سربازان و افسران خارجي نزديک تر بود، کودکان و بچّه هاي فلسطيني به راحتي شيريني و ميوه به داخل اين اردوگاه ها مي بردند و به نيروهاي موجود در آن مي فروختند.

شيخ پس از فوت پدرش علاقه زيادي براي مشارکت در تامين درآمد خانواده داشت، به همين خاطر تصميم گرفت که به برادرانش کمک کند. وي شيريني و ميوه به داخل اردوگاه هاي متّحدين مي برد و مي فروخت. همه از جمله بستگان و حتّي سربازان موجود در اردوگاه شيخ را بسيار دوست داشتند. آنها به خاطر خوش طينتي و با نشاط بودن شيخ او را دوست داشتند.

عمه ايشان با مقايسه شيخ و برادرش بدر (که يکي از چپگرايان نوار غزه به شمار مي آيد) در مورد تضاد فکري و ديني ميان آن دو مي گويد: خانواده شيخ دو جفت کفش براي شيخ و برادرش خريدند. هر دو برادر از شدّت خوشحالي استحمام کردند و با پوشيدن لباس تميز به مسجد رفتند. در مسجد آنچه که اصلاً قابل پيش بيني نبود، اتفاق افتاد. ماجرا از اين قرار بود که بدر هنگام خروج از مسجد متوجّه شد که کفش هايش نيست و لذا گريه کنان به خانه بازگشت. امّا کفش هاي شيخ، دست نخورده سر جاي خودش بود! همچنانکه کودکان معمولاً کفش هاي تازه را دوست دارند و بسيار به آنها توجّه مي کنند و نمي گذراند حتي ذره اي گرد و غبار روي آنها بنشيند، بدر هم خيلي کفش هايش را دوست داشت. عمّه شيخ قبل از وفاتش مي گويد: ريشه هاي اين حادثه بر روحيه بدر تاثير گذاشت و موجب شد که از مسجد و فعّاليت هاي آن از جمله نماز و خواندن قرآن متنفّر شود. اين امر بر رفتار و انديشه بدر تاثير گذاشت، به گونه اي که وي بعدها به يکي از ارکان چپ گرايان در نوار غزّه تبديل شد؛ درست برعکس شيخ که به يکي از شاخص ترين افراد دعوت اسلامي نه تنها در نوار غزه بلکه در کلّ فلسطين (اگر نگوييم در همه جهان) تبديل شد. شيخ که سّن و سالي از او نگذشته بود، افراد خانواده و بستگانش او را ‹‹احمد َسعًده›› صدا مي کردند. البته اين کنيه پس از مرگ پدرش و در انتساب به مادرش، سعده عبدالله الهبيل، به او داده شد. نويسنده کتاب «شيخ احمد ياسين الظاهره المعجزه و اسطوره التّحدّي» مي گويد: علّت اين که شيخ را احمد سعده صدا مي کردند اين بود که با ديگر کساني که در ميان بستگان شيخ، همين اسم را داشتند، اشتباه نشود.

شيخ هنگامي که به سنّ مدرسه رسيد در مدرسه ابتدايي الجوره ثبت نام کرد. اين مدرسه در نزديکي مقام حضرت امام حسن مجتبي (رض) در شمال غربي روستا واقع بود. شيخ احمد در اوّلين روزهاي زندگي تحصيلي خود بسيار کوشا و زرنگ بود. به نحوي که در مقطع ابتدايي هميشه جز پنج نفر اوّل بود.

در اين روزها جنگ جهاني دوم واپسين نفس هاي خود را مي کشيد و مسأله فلسطين دوباره مطرح شد و در اثناي جنگ وقتي انگلستان سياست آرام سازي و برخورد مثبت با عرب ها را اتخاذ کرد، آرامش منطقه را فراگرفت و مسأله فلسطين دوباره به عنوان عامل مؤثّري در سياستها و معادلات منطقه، خود را نشان داد.

امّا انگلستان دوباره به سياست بازي با مواضع و الفاظ و يک بام و دو هوا در مورد عرب ها بازگشت؛ يعني از يک سو در نتيجه فشار داخلي از ناحيه يهوديان انگلستان و مجلس عوام و فشار خارجي از ناحيه حکومت آمريکا که لابي صهيونيستي آشکارا بر آن فشار مي آورد، سياست حمايت مطلق از يهوديان را در پيش مي گرفت و از سوي ديگر، در صدد آرام سازي عرب ها بود، زيرا به اين نتيجه رسيده بود که مواضع بسياري از کشورهاي عربي با قضيه فلسطين گره خورده است. و لذا نمي خواست از يک طرف با آلمان بجنگد و از طرف ديگر کشورهاي عربي را عليه خود بشوراند و معادله جنگ به نفع آلمان رقم بخورد؛ زيرا اگر کشورهاي عربي عليه انگلستان قيام، و از دول محور پشتيباني مي کردند، ديگر پايگاه هاي انگلستان در اين کشورها در امان نبودند و نمي توانستند مأمورّيت خود را به نحو احسن انجام دهند.

پس از جنگ، انگلستان سياست جديدي را در پيش گرفت که عبارت بود از نقض وعده هايي که در کتاب سفيد در سال 1939م تقبّل کرده بود. انگلستان در اين کتاب متعهد شده بود که پس از 5 سال مانع مهاجرت يهوديان به فلسطين شود و با جلوگيري از فروش زمين ها، مقدّمات تشکيل دولت فلسطين مورد رضايت طرفين را فراهم کند. امّا تحت فشار آمريکا 100 هزار يهودي را در داخل اراضي عربي فلسطين اسکان داد. در پي اين اقدام انگلستان، عربها بار ديگر برآشفتند و بدين ترتيب کمشکش ميان دو طرف از سال 1946 شروع شد و همگام با نزديک شدن به موعد انگلستان مبني بر ترک فلسطين، اين کشمکش ها بالا گرفت.

اين کشمکش ها دامن گير ساکنان فلسطين نيز شد و آناني که قادر به حمل سلاح بودند، با خريدن سلاح هايي آنها را پيش خود نگه داشتند. حمل سلاح در آن زمان افتخاري ملّي و خانوادگي و قبيله اي به حساب مي آمد. مردان براي خريد سلاح و مشارکت در اين درگيري ها زيور آلات زنان خود را فروختند و کساني که زيور آلاتي براي خريد اسلحه نمي يافتند، يا قطعه اي از اراضي خود را مي فروختند و يا اينکه از همسايه ها قرض مي گرفتند.

وقتي ارتش هاي عربي براي کمک به فلسطينيان وارد فلسطين شدند، شيوه اي در پيش گرفتند که مورد قبول فلسطينيان واقع نشد. ارتش هاي عرب، اسلحه ها را از افراد غيور و مبارز فلسطيني گرفتند و بخشي از آن را ميان کساني که مناسب مي ديدند، توزيع کرده و بقيه را نزد خود نگه داشتند. اين امر در اغلب موارد موجب رنجش و بروز شکاف ميان مبارزان عرب و اهالي فلسطين شد. شيخ احمد ياسين درآن زمان سنّ کمي داشت و اگر چه رخدادهاي اطراف خود را کاملاً درک نمي کرد، امّا با مشاهده تکاپوي نظامي جوانان که نارجنک به خود بسته و سلاح به دست گرفته بودند، همچون ديگر کودکان هم سن و سال خود، دچار شور و حماسه دروني مي شد. در اين هنگام همراه با فراگير شدن جنگ، بحران روحي عرب ها نير افزايش يافت و ارتش مصر در اجراي قطعنامه اتحاديه عرب مبني بر پيوستن به ارتش هاي عربي، در سال 1947 وارد جنگ شد. ارتش مصر بدون هيچ مانع بزرگي به پيشروي در داخل فلسطين ادامه داد تا اينکه به شهر«مجدل» رسيد. با اين که ارتش مصر همچنان پيشروي مي کرد اما در عين حال خود را براي دفاع از اراضي و شهرهاي تحت تصرف شان آماده مي کردند. در همين راستا با بزرگان و افراد سرشناس فلسطين در منطقه جلسه اي را تشکيل داد و از آنها خواست که به مردم توصيه کنند به به تپه هاي شني کنار دريا بروند و شهرها را که تحت بمباران هواپيما ها و توپخانه صهيونيست ها بودند، تخليه کنند. ارتش مصر نيز در اطراف و مرکز شهرها مستقر شد. در اين اجتماع کد خدا عبد حسن سؤال کرد، چرا به تپه هاي شني برويم آيا اين به خاطر کمي مردان است يا کمبود سلاح؟ امّا کسي به او جواب نداد. کارها همين طور بدتر مي شد و نبردها شدّت مي يافت تا اينکه به شهر َعسقلان کشيده شد. در اين هنگام خانواده شيخ موقتاً روستاي الجوره را ترک کرده و به شهر غزّه در مجاورت آن نقل مکان کردند. خانواده شيخ هنگام ترک روستا به دو گروه تقسيم شدند: گروه اوّل شامل ابو نسيم و برخي از افراد خانواده بود. اين گروه برخي از انعام و خوردنيها و حبوبات را در قايقي گذاشتند و به سوي منطقه الشاطيء کنوني در نوار غزّه حرکت کردند. گروه دوم شامل شيخ و ابو علي و مادرشان بود، آنها پياده از ساحل دريا گذشتند و وارد غزّه شدند. در اين مسافرت شيخ “نمد“ پوشيده بود که از موي بز و پشم زبر و بافته شده بود. فصل تابستان و هوا بسيار گرم بود. خانواده شيخ هنگام بستن بار سفر، توشه زيادي با خود نبردند و در طول راه از ميوه باغ ها و باغچه هاي سبزي مي خوردند، تا اينکه به شهر غزّه رسيدند و در آنجا در نزديکي مجتمع مسکوني ابو حصيره سکني گزيدند. پس از آن به بيشه هاي منطقه شيخ عجلين نقل مکان کردند. با حمله قايق هاي اسرائيلي به کليه پناهندگان الشاطي، خانواده شيخ شبانه تصميم به ترک آنجا گرفتند و به سمت جنوب وادي غزّه حرکت کردند، جايي که از لحاظ امنيتي مناسب تر بود، پس از رسيدن به آنجا در منطقه کروم ابومدين ساکن شدند. در اين منطقه شعبه اي از وکالت الغوث (نمايندگي سازمان ملل در امور آوارگان فلسطيني) وجود داشت که کمک ها و چادر در بين پناهندگان توزيع مي کرد.

در اين دوره سازمان کمک رساني سازمان ملل "آنروا" موادّ غذايي فراوان، متنوّع و مرغوبي را در ميان پناهندگان توزيع مي کرد. با وجود اينکه، اين کارها مأموريت اصلي وکالت الغوث بود، امّا هدف اين نماد نه، خدمت به پناهندگان فلسطيني بلکه ماندگار ساختن مردم در منطقه جديد و ممانعت از بازگشت آنان به خانه ها و اراضي اوّليه خود در داخل فلسطين اشغالي بود.

خانواده شيخ پس از گذشت حدود 6 يا 7 ماه در اين منطقه سر و سامان گرفت و برادران شيخ در حرفه هاي مختلف مشغول به کار شدند. ابو نسيم، برادر برزگ شيخ، به کار صيد ماهي مي پرداخت و ابو علي، برادر دوم وي به حرفه بافندگي روي آورد. در اين هنگام شيخ با سن کمي که داشت، مْصّر بود که بيکار ننشيند. به همين خاطر تصميم گرفت در تأمين درآمد خانواده سهيم شود. با وجودي که سنّ وي اقتضا نمي کرد امّا به مدّت شش ماه در رستوران آل ابو حصيره کار کرد. اين رستوران در کنار ساحل دريا قرار داشت شکل آن و وسايل موجود در آن ابتدايي بود و تنها کلبه اي با چند عدد ميز و صندلي بود که مشتريان روي آنها مي نشستند. آشپزخانه اين رستوران هم اتاقکي چوبي بود.

شيخ از برادرانش خواست تا او را در احداث رستوراني در نزديکي رستوران ابو حصيره کمک کنند. برادرانش به او پاسخ مثبت دادند و وسايل مورد نياز يک رستوران را براي او خريداري کردند. شيخ به مدّت چند ماه در اين رستوران کار کرد و خدماتي به مشتريان ارائه مي کرد. وي در طول اين مدّت سودهاي اندکي بدست آورد. امّا چند ماه از احداث رستوران نگذشته بود که احساس لطيف مطالعه و گرايش به کتابهاي تحصيلي به او دست داد. بنابراين تصميم گرفت دوباره به مدرسه برگردد. در اين هنگام مدارس، ثبت نام از دانش آموزان را تازه شروع کرده بودند. شيخ از ابو نسيم خواست که وسايل مدرسه را براي او بخرد. ابو نسيم نيز که نمي خواست فرصت يادگيري و آموزش را که خود و برادرش ابوعلي از دست داده بودند، از شيخ بگيرد خواسته او را برآورده ساخت. ابو نسيم که خود را سرپرست خانواده مي دانست، بسيار با شيخ مهربان بود و وي را در مدرسه راهنمايي کرمل ثبت نام کرد. شيخ در اين مدرسه، دوباره حيات تحصيلي خود را پس از وقفه اي به مدّت بيش از يک سال آغاز کرد.

نويسنده کتاب «الشيخ احمد ياسين الظاهره المعجزه» مي گويد: اوّلين مدرسه اي که شيخ در آن تحصيل کرد، مدرسه امام شافعي بزرگترين مدرسه غزّه بود. در اين مدرسه دو شيفت تدريس مي شد که در شيفت صبح دانش آموزان شهر غزّه و در شيفت بعد از ظهر دانش آموزان پناهندگان، سر کلاس درس حاضر مي شدند. اما به خاطر مسافت نسبتاً زياد ميان اردوگاه الشاطي و مدرسه امام شافعي، به احتمال بيش تر و همانگونه که برادر بزرگ تر شيخ هم ياد آور شده، وي در مدرسه کرمل تحصيل کرده است. زيرا که اين مدرسه به اردوگاه نزديک تر بود.

شيخ مقطع ابتدايي خود را در سال 1952م ميلادي به اتمام رساند و مقطع راهنمايي را هم در همان مدرسه در سال 1955م به پايان رساند . پس از گذراندن راهنمايي، وارد دبيرستان فلسطين شد. اين دبيرستان در فاصله يک کيلومتري منزل شيخ قرار داشت و تقريباً از مهم ترين دبيرستان هاي نوار غزّه بود. زندگي سياسي در آن برهه و طرح هاي سياسي براي اسکان آوارگان و حلّ مشکل قضيه فلسطين در اوج خود بود. دبيرستان ها در اين برهه به صورت مکان بازتاب اوضاع اجتماعي غزّه در آمده بودند به گونه اي که جنبش هاي سياسي و ديني از دبيرستان ها سر در مي آوردند. جنبش اخوان المسلمين از فعّال ترين جنبش هاي نوار غزّه بود. اخوان المسلمين بخش بزرگي از دانش آموزان را در خود جاي داده بود. تا حدي که بيشتر مبصران کلاس ها که در مبا رزات انتخاباتي برنده مي شدند، از اعضاي جنبش اسلامي بودند.

شيخ سال هاي نخستين جواني خود را در اين فعّاليت شديد فکري و سياسي گذراند و براي حضور در اجتماعات هيأت هاي اخوان المسلمين که به نوار غزّه مي آمدند، دائماً به مسجد ابو خضره مي رفت. شيخ اباصيري و شيخ غزّالي حضور و نقش قابل توجّهي در اين برهه از زمان داشتند .

جنبش اسلامي برنامه هاي سازمان يافته تربيتي، فرهنگي و ورزشي براي جوانان داشت. جوانان ميان فعّاليت ورزشي خود با فعّاليت فرهنگي شان ارتباط ايجاد مي کردند و به دليل قرار داشتن منزل شيخ در کنار ساحل دريا (که بعدها تبديل به اردوگاه الشاطي شد) الشاطي مهمترين ورزشگاه ها را در خود جاي داده بود.

اين فعّاليت ها توجّه شيخ را به جنبش اسلامي که مشتاقانه به عضويت آن درآمده بود، جلب کرد و در سال 1955م پس از گذراندن مقطع راهنمايي براي مطمئن شدن از صلاحيت و تقوا و پاکي نيتش در خدمت به اسلام و مسلمانان با جنبش بيعت کرد و همراه با عبدالرحمن بارود، که بعدها شاعر شد و مدرک دکتري رشته ادبيات عرب را در مصر بدست آورد در يک اُسره وارد شدند.

پيوستن ايشان به جنبش اسلامي بر اساس ايمان عميق به دين اسلام و شور و شوق غيرقابل وصف وي براي فعّال سازي جامعه و آشنا کردن مردم با اسلام بود. ايشان مي ديد که بسياري از افراد جامعه از راهي که خداوند براي بندگانش اختيار کرده است، برگشته اند و در نهايت به حزب کمونيست فلسطين و جريانهاي ملّي گراي دين ستيز پيوسته اند. لذا تلاش کرد که عنصري اساسي و سالم در بافت رو به رشد باشد و لذا وارد مسير صحيح شد؛ مسيري که وي را به خشنودي مردم، و قبل از آن به خشنودي پروردگار مي رساند.

حادثه معلوليت شيخ

ساحل دريا محل مناسبي براي جوانان جهت انجام آسوده فعّاليت هاي ورزشي و تمرينات بود. در الشاطي قهوه خانه و هتل وجود نداشت. به همين خاطر منطقه اي مشاع و عمومي متعلّق به ساکنان نوار غزّه به شمار مي رفت. بدين وسيله جوانان مسلمان با آزادي کامل و بدون هيچ گونه مزاحمت به آنجا مي رفتند و به فعّاليت مي پرداختند.

مهمترين ورزشي که جوانان جنبش اسلامي به آن مي پرداختند، شنا بود. و بيشتر اوقات از صخره هاي ساحل دريا به عنوان جايگاهي براي پريدن به داخل آب صاف و آرام دريا استفاده مي کردند. ورزش هاي ديگري براي تقويت جسم وجود داشت، از جمله اين ورزش ها مي توان به اين ورزش اشاره کرد: تعدادي از جوانان با حالتي ورزشي به شکل رکوع خم مي شدند و ديگران صف مي کشيدند و بر روي پشت او مي پريدند به اين شکل که دست هايشان را روي پشت او مي گذاشتند و با تکيه بر آن مي پريدند. مربّي جوانان غالباً مرحوم عبدالله صيام فرمانده يکي از نبرد "خلده" بيروت در سال 1982م بود.

اين حادثه در سال 1952م براي شيخ اتفاق افتاد. در همان سال دفاتر اخوان بازگشايي شد و فعّاليت هاي آن به خصوص پس از انقلاب مصر، که در آغاز با جنبش اسلامي رابطه خوبي داشت، در اوج خود بود. به نظر مي رسد اين رابطه خوب نقشه اي بود که از سوي عبد الناصر براي محدود ساختن فعّاليت هاي اخوان و پيشگيري از پيوستن اين گروه به مخالفان، در صورت انحراف از مسير صحيح اداره کشور، طرّاحي شده بود.

در روز حادثه، شيخ احمد طبق معمول کتابش را براي مطالعه به الشاطي برد. زيرا الشاطي، تنها جايي براي ورزش کردن نبود بلکه محّل مطالعه نيز بود. زيرا خانه هايي که سازمان کمک رساني سازمان ملل "آنروا" ساخته بود، اعضاي خانواده به سختي مي توانستند درآن بخوابند و اگر کسي مي خواست غير از خوردن و خواب کاري انجام دهد، به ناچار مي بايست يا به خيابان و يا به الشاطي مي رفت. شيخ طبق عادت خود از خانه خارج شد و دوستانش فواد عيسي [و] ابو ديه را ديد که در انتظار او هستند. همراه آنها به سمت الشاطي به راه افتاد. البته خانواده شيخ نمي دانستند که فعّاليت هاي ورزشي وي سازمان يافته و تحت نظارت يک سازمان فعّال آن زمان صورت مي گيرد. شيخ و دوستانش به آنجا رسيدند و تمرينات ورزشي خود را شروع کردند. اخلاق اسلامي به خوبي در فعّاليت هاي آن ها نمايان بود. همه به رقابت مي پرداختند و تلاش مي کردند تا افرادي را که بيشتر از ديگران توان تحمّل دارد، بشناسند. اين تمرين که در اجراي آن با هم رقابت مي کردند، عبارت بود از اينکه روي سر خود مي ايستادند و پاها را به شکل مستقيم به طرف آسمان بلند مي کردند و بوسيله دست خود را نگه مي داشتند. هر کسي بيشتر از ديگري صبر مي کرد معنايش اين بود که قدرتش بيشتر است.

هنگام شروع رقابت شيخ جلو رفت و گفت : يک ساعت کامل مي توانم بدون خستگي اين کار را انجام دهم! اين حرکت يکي از حرکت هاي ژيمناستيک بود که جوانان براي اثبات نرمي بدن خود آن را انجام مي دادند. شيخ جلو رفت و تمرين را اجرا کرد و مدّتي بر چنين وضعيتي مکث کرد. ايشان از آنجا عواقب وخيم دست زدن به کارهاي بالاتر از حّد توان را به خوبي در نيافته بود، بيشترين وقت ممکن خود را در حالت ياد شده نگه داشت و از اثبات عهد خود (يک ساعت) صرف نظر نکرد تا اينکه ناگهان روي زمين افتاد. دوستانش سعي کردند که او را روي پا نگه دارند، امّا بدنش به کلي سفت و خشک شده بود و نمي توانست روي پاي خود بايستد و يا بنشيند. دوستش عبد الله يونس، که به نظر مي رسد بعدها به جرگه جنبش اسلامي درآمد، و سنّش در آن زمان حدود 16 سال بود، او را به خانه برد برادران شيخ بدن او را مالش دادند، امّا اين کار مفيد واقع نشد در نتيجه او را به کلينيک وکالت الغوث بردند که در شرق اردوگاه در منطقه الرّماد قرار داشت. هنگامي که تحت معاينه قرار گرفت مشخّص شد که تيره پشت شيخ آسيب ديده است و مهره هاي گردنش نيز فرو رفته است. شيخ به مدّت دو ماه کامل چنين وضعيتي داشت. وي در طول اين مدت اصلاً نمي توانست حرکت کند و خوردن، خوابيدن و قضاي حاجتش همگي با کمک خانواده اش (برادران و مادرش) صورت مي گرفت. اين حادثه سبب شد که مادر شيخ بيشتر از ديگر برادران شيخ به او مهر بورزد و در نتيجه بيش از ديگران بر لزوم درمان او اصرار ورزد. الحمدلله شيخ توانست پس از مالشِ مستمر و طولاني، حرکت کند. امّا با اين وجود راه رفتن و کلّيه حرکات او غير طبيعي بود و نمي توانست مانند ديگر دوستانش قدم بردارد. هنگام راه رفتن پاهايش را مي کشيد و به دنبال هر قدمي را که بر مي داشت گرد و خاک بلند مي شد.

اين حادثه تاثيري بر عزم واراده شيخ نداشت و او را زمين گير نکرد، بلکه او هموراه تلاش مي کرد تا بر اين مشکل که شبيه به بيماري دائمي بود، غلبه کند. شيخ ضعف را مبناي حرکت به سوي توانمندي قرار داده است، چنانچه تحصيلات خود را همچنان پي گرفت و مقطع راهنمايي را در سال 1955م و دبيرستان را در سال 1958م ادامه داد .

شيخ توانست وارد دانشگاه شود، اولاً به علّت مشکلات مادي، درآمد اندک خانواده و اينکه برادرانش توانايي تامين مخارج هنگفت دانشگاه را نداشتند؛ دوم اينکه بسياري از خانواده ها کسب مدرک ديپلم را پايان دوره تحصيل مي دانستند. به ويژه که دارندگان اين مدرک، مي توانستند بلافاصله در شغل معلّمي در نوار غزّه و حتي براي سنوات مشخّصي در مصر کار کنند. به علاوه شيخ با وضعيتي که داشت نمي توانست مسافرت و يا به دور از خانواده زندگي کند، زيرا به مراقبت دائم نياز داشت. بنابراين ترجيح داد که در نوار غزّه بماند و به حرفه معلمي بپردازد تا بدين وسيله از رنج و زحمت برادرانش بکاهد و زندگي جديدي تشکيل دهد و سرو سامان بگيرد. شيخ بر اين نکته پافشاري مي کرد که دانشگاه به صورت تنها منبع علم آموزي در نيايد. به همين خاطر هميشه کتاب مي خريد و به مطالعه آنها مي پرداخت. پيوستن ايشان به جنبش اسلامي او را براي مطالعه گسترده ترمنابع ديني تشويق کرد، چرا که فعّاليت چاپ و نشرکتابهاي اسلامي در آن زمان خيلي پايين بود و کتاب ها و منابع اسلامي موجود هم صرفاً در دسترس علماي قديمي قرار مي گرفت.

شيخ از هنگامي که اين حادثه برايش اتفاق افتاد (تقريبا کلاس ششم ابتدايي بود که براي او رخ داد) زندگي و تحصيلات خود را به شکل طبيعي ادامه داد. وضعيت جسماني او به گونه اي بود که روي انگشتان پايش راه مي رفت و به زور قدم بر مي داشت. در هر قدمي براي حفظ توازن بدنش به اندازه ممکن پايش را روي زمين محکم مي گذاشت لذا در هر قدم، گرد و خاک بلند مي شد و اگر روي زمين سختي راه مي رفت، مي افتاد.

انگشتان دست شيخ همراه با کف دستش خشک و سفت شده بود و با دشواري مي توانست قلم به دست گيرد.

اگر چنين حادثه اي براي جواني ديگر اتفّاق افتاده بود، به علّت ترس از مواجهه با جامعه، شرم و حيا و خود کم بيني هرگز به مدرسه نمي رفت و خود را به مخاطره نمي انداخت. زيرا شيوه راه رفتنش، تمسخر و استهزاي جوانان بي بندوبار و هرزه آن زمان، که از قضا کم هم نبودند‌، را بر مي انگيخت. امّا شيخ با اعتماد به نفس و تکيه بر قدرت مشکل زداي خويش به رفتن به مدرسه ادامه داد. او يقيناً در راه رفتن و يا بازگشت از مدرسه با تمسخر و استهزا مواجهه مي شد امّا همه اينها را به خاطر رغبتي که به ادامه زندگي طبيعي خود داشت، تحمّل مي کرد و بي اعتنا به اين گونه ناملايمات، زندگي طبيعي خود را پي گرفت و مانند ديگر افراد در ساختن جامعه مشارکت کرد. يقيناً فشار جامعه و تمسخراتي که شيخ با آن روبرو شد، در عزم و اراده او خللي وارد نکرد، دليل آن هم اين است که توانست کليه سال هاي تحصيلي را با موفّقّيت پشت سر بگذارد و بالأخره در سال 1958م يعني شش سال پس از وقوع حادثه، به اخذ مدرک ديپلم نايل آيد .

گرفتن ديپلم، پايان مقطع مهمي در زندگي جوانان بود. جوانان پس از گذراندن اين مقطع دو راه فراروي خود داشتند: يا به دانشگاه مي رفتند و يا به شغل معلّمي روي مي آوردند. در آن زمان تعداد معلّمان نوار غزّه کم بود. برعکس، تعداد دانش آموزاني که به مدرسه روي مي آوردند چه در مدارس وکالت الغوث و چه در مدارس دولتي زياد بود.

شغل معلمي

هنگامي که شيخ مقطع دبيرستان را به اتمام رساند راه رفتن به مصر را به خاطر وضعيت جسماني و مادّي اش فراروي خود مسدود ديد و لذا در پي يافتن کار بر آمد. مجال براي کار کردن چه در مدارس وکالت الغوث و چه در مدارس دولتي وجود داشت. وي با توجّه به شرايط وسوسه انگيز مدارس وکالت الغوث از جمله حقوق بالا آن و تعطيلات تابستاني زياد، ابتدا به آن مدارس مراجعه کرد. احمد بن يوسف در کتاب خود «الشيخ احمد ياسين الظاهره المعجزه و اسطوره التحدي» مي گويد: "منهج و طرز تفکر شيخ به او اجازه تدريس در مدارس اونروا را نمي داد زيرا خليل عويضه مدير آموزش وکالت الغوث و معاون وي فريد ابو ورده، هر دو کمونيست بودند. کمونيست ها و هوادارانشان بر مدارس اونروا را نظارت داشتند و بيشتر بازرسان مانند بديع قفه و اوليت طويل از آنها بودند. تحت چنين شرايطي، شيخ (که تقوا و ورعش در ميان دوستان و آمد و شد او به مسجد زبانزد خاص و عام بود) و امثال او مجالي براي تدريس در چنين مدارسي که کمونيست ها بر آن نظارت مي کردند، نداشتند. به همين خاطر راهي جز تدريس در مدارس دولتي فراروي شيخ باقي نماند."

شيخ مانند ديگر ديپلمه ها که علاقه مند به شغل تدريس بودند، درخواستي به رئيس آموزش که بر انتخاب معلمان نظارت مي کرد، تقديم کرد. از آنجا که پذيرفته شدن در شغل معلّمي، علاوه بر داشتن توان علمي، مستلزم برخورداري از شرايط ديگري نيز بود، مدتي بعد از سوي کميته ويژه براي مصاحبه فرا خوانده شد. شيخ در روز مصاحبه لنگ لنگان داشت به سمت محل مصاحبه مي رفت که در مسير به يکي از جوانان مسلمان هم سن خودش برخورد کرد، او از شيخ سوال کرد که اي برادر اي احمد کجا مي روي؟ شيخ به او گفت: براي مصاحبه با کميته نظارت بر انتخاب معلمان مي روم. دوستش که نتيجه را از قبل مي دانست، خواست مشقت راه را از او بکاهد، لذا به او گفت آيا فکر مي کني که اين کميته تو را انتخاب خواهد کرد؟. آخر، وضعيت جسماني شيخ به تنهايي کافي بود که حتي اگر از مشهورترين و بارزترين افراد مراجعه کننده به کميته هم مي بود، رد مي شد.

انتخاب معلمان در آن دوره با توصيه و سفارش کميته صورت مي گرفت به همين خاطر راضي ساختن کميته ضروري بود و شيخ هم اين گام ها را برنمي داشت تا اينکه کميته را با دادن رشوه به اين و آن راضي کند. لذا اين جوان که مي خواست مشقت سفر را از او بکاهد، به او نصيحت کرد که: «از همان راهي که آمده اي برگرد زيرا نتيجه مصاحبه معلوم و مشخّص است!»

شيخ پاسخي به اين جوان داد که برخواسته از ايمان عميقش بود و به او گفت: اي برادر آيا فکر مي کني من به کميته مي روم تا به من ترحّم کند؟! نه به خدا، من مسلمانم و به خدا اعتماد دارم اگر خداوند اراده کند که من انتخاب شوم، انسان ها نخواهند توانست روزي مرا قطع کنند. آيا کلام خداوند را نخوانده اي که مي فرمايد:

"و في السماء رزقکم و ما توعدون فورب السّماء و الارض انّه لحّق مثلما انّکم تنطقون" (در آسمان روزي شما است و نيز چيزهايي که بدان وعد و وعيد داده مي شويد.) سپس به او گفت که آيا اين حديث پيامبر را ديده اي ((بدان که اگر تمام انسان ها با يکديگر متحد شوند تا به تو نفعي برسانند، از عهده انجام چنين کاري برنخواهند آمد مگر اين که خداوند اين کار را تقدير کرده باشد و اگر همه آنان جمع شوند تا به تو ضرري برسانند بجر آنچه تقدير خداست نمي توانند کاري انجام دهند.)) به خدا سوگند من مطمئنم که خدا مرا ناکام نخواهد ساخت، زيرا من به او پشت بسته ام و در راه او گام بر مي دارم!

شيخ به راه خود ادامه داد و منتظر نوبت خود شد تا اين که وارد کميته شد. اعضاي اين کميته عبارت بودند از:

1_ بشير الرئيس، رئيس اداره آموزش و پرورش

2_ محمود شهاب، معاون فرهنگي فرماندار کل و رئيس هيأت آموزشي مصر در نوار غزه و ناظر دبيرستان فلسطين.

3_ رامز فاخره ، بازرس زبان عربي که بعدها رئيس آموزش و پرورش شد.

شيخ در بين متقاضيان تدريس زبان عربي جز ده نفر اول بود. اعضاي اگر چه کميته به تواناييهاي ممتاز و درجات علمي او واقف شدند، امّا با اين وجود در نامه اي که به فرماندار کل نوشتند، مسئله لنگيدنش را متذکر شدند.

همين امر به تنهايي براي حذف نام شيخ از ليست متقاضيان شغل معلّمي کافي بود، امّا خداوند نسبت به شيخ از انسان ها مهربان تر بود و تقدير به گونه اي ديگر رقم خورد! که فرماندار کل، "ژنرال احمد سالم" بچه اي کوچک داشت که مي لنگيد. اين ملاحظه بر فرماندار کل اثر گذاشت و با صدايي بلند به ارائه دهنده ليست با لهجه مصري گفت: و ((ايه يعني اعرج !يعني ما يشتغلش يعني يموت من الجوع)) و با قلم قرمزش جلو اسم شيخ واژه «قبول» را نوشت و بر انتخاب وي صحّه گذاشت. و سپس به گزينش ديگران پرداخت. فرماندار کل چنين کاري را انجام داد تا تأکيد کند که چنين شخصي بايد پذيرفته شود. و کلمه «قبول» که در جلو اسم ايشان نوشت بدين خاطر بود که فرماندار کل به انتخاب او علاقه دارد، تا اينکه راه کساني که نمي خواستند ايشان وارد عرصه تدريس شود، مسدود شود. اين چنين شيخ با حقوق ماهيانه 10 جْنَيه مصري به عنوان معلّم در دبستان الرمال که مرحوم محمّد محمود الشوا مدير آن بود، انتخاب شد. در طول مدّت سه ماه تدريس آزمايشي که اداره آموزش براي معلّمان تعيين کرده بود، خانواده ايشان به وي کمک مي کردند و هنگامي که شيخ حقوقش را دريافت کرد خواست که مبلغ پول دريافتي در اين مدت را به آنها بازگرداند ، امّا برادرانش نپذيرفتند.

شيخ کار آموزشي خود را در مدرسه آغاز کرد. خانواده و دوستان او مي ترسيدند که وضعيت نابسامان او باعث تمسخر استادان و دانش آموزان شود. اين امر البته در يک جامعه بيگانه با مکتب اسلام که منادي احترام ديگران است، کاملاً طبيعي و عادي بود. امّا شيخ از همان روز اوّل توانست احترام اساتيد و دانش آموزان را نسبت به خود جلب کند. خداوند او را ياري نمود و او هم بلافاصله در مدرسه کار تبليغ دين را آغاز کرد. يکي از شاگردانش مي گويد: شيخ در کنار درس، به ما نماز خواندن وضو گرفتن ياد مي داد. او اولين کسي بود که به من خواندن سوره فاتحه وخواندن تشهّد را ياد داد. او ما را در مسجد دور هم جمع مي کرد و به ما قرآن خواندن ياد مي داد و به توضيح احاديث مي پرداخت.

شيخ به دانش آموزان ناسازگار و بد خلق بيشتر عنايت مي ورزيد. زيرا او دريافته بود که اينها سرشت پاکي دارند ليکن سوء برخورد يا تربيت غلط، آنها را به سوي انحراف از هنجارهاي عموي سوق داده بود. خلاصه اينکه شيخ به راستي توانست احترام همه را جلب کند و نقص سلامتي و جسماني او که براي ديگران مانع بزرگ و مشکل عمده اي بود براي او انگيزه اي شد تا آنرا پشت سر بگذارد وبه فراموشي بسپارد. مي توان گفت علتي که بر احترام او نزد شاگردان افزود، اين بود که شيخ ارتباط خود را با آنها محکم ساخت بطور يکه اين رابطه به تدريس ومدرسه محدود نمي شد. ايشان در (( مسجد الکنز )) واقع در محلّه (( رمال )) با آنها رابطه برقرار نمود، شيخ دانش آموزان خود را در فضاي خانه خدا، جايي که به دور از شلوغي و آلودگي و عوامل تحريک کننده به زائران صفاي روح مي بخشد، ملاقات مي کرد. دانش آموزان، او را معلّمي وفادار مي دانستند که بر ديگر اعضاي هيئت تدريس برتري دارد، زيرا او به درس هايي که طبيعتاً در مدرسه آموخته مي شد، اکتفا نمي کرد بلکه دو بار در هفته بعد از نماز عصر بدون هيچ چشمداشتي و صرفاًبه خاطر رضاي خدا براي آنها کلاسهاي تقويتي زبان عربي مي گذاشت؛ و اين امر هم در نظر مدرسه و هم در نظر اولياي دانش آموزان يک نمونه کاملاً بديع بود. اين اقدامات، نقطه آغازين احترام اولياي دانش آموزان نسبت به اين معلّم بود. شيخ احمد ـ که اکنون به دليل متانت شخصّيتي و رفتار موقّرش در مدرسه، آرام آرام به اين عنوان خوانده مي شد ـ کار تدريس را به عرصه اي براي دعوت ديني تبديل کرده بود. تعداد زيادي از شاگردانش در اين مدرسه، بعدها سران جنبش و رهبران دعوت تحت نظارت شيخ احمد را تشکيل دادند. طبيعي است که شيخ در اين راه با دشواريهاي فراواني روبرو شد، به خصوص مشکلاتي که مخالفانش از آغاز کار براي او ايجاد کردند. اين دوره شاهد تحرک ملموس و قابل توجّه کمونيست ها بود که اسلامگرايان هم خود در تقويت آن سهيم بودند، زيرا به دلايل فشارهاي سياسي پي در پي، تعقيب، و قطع رزق و روزي مجبور به ترک نوار غزّه و مهاجرت به خارج و به ويژه به کشورهاي حوزه خليج شدند در نتيجه ميدان را در اختيار کمونيستها و ملي گراها گذاشتند و آنها هم هرچه را خواستند به راحتي پياده کردند و انديشه هاي مسموم خود را به هر نحوي که دوست داشتند در ميان مردم پخش کردند تا اندازه اي که افراد نماز خوان در اين دوره، پنهاني نمازشان را مي خواندند مبادا مورد تمسخر و استهزاي ساکنان محل يا همکاران و همکلاسان خود قرار گيرد! اوّلين مشکلي که شيخ با آن مواجه شد اين بود که يکي از اولياي امور که يک افسر نيروي انتظامي بود، به مدرسه آمده و ضمن ابراز ناخرسندي و انزجار از اينکه شيخ برخلاف رسوم اجتماعي و برنامه هاي خانوادگي مورد نظر او و ديگر همفکران دين گريزش، فرزند وي را به شرکت در فعّاليت هاي مسجد دعوت کرده بود به آنها علومي ديني ياد داده بود، از وي نزد مدير مدرسه استاد ( محمد الشوا ) شکايت نموده بود. نمود و مطرح کرد. استاد الشوا که مرد فرد ديندار و مربّي گرانقدري بود و از شخصّيت شيخ احمد بسيار خوشش مي آمد، به افسر پاسخ داد: (( من از داشتن چنين معلّمي بسيار خرسندم، و براي اين کارش به او لوح تقدير خواهم داد، کجاست امروز معلمي که درس ديني را به طور عملي در مسجد تدريس کند؟ کاش در همه مدارس نوارغزّه معلّماني همانند وي پيدا مي شدند! )) و بدين ترتيب افسر حرفي براي گفتن نداشت و با نگراني از شکل گيري يک توطئه عليه اخلاق فرزندش، مدرسه را ترک کرد! اندکي پس از اين جريان، پزشک کمونيستي نزد همان مدير حضور يافت و تلاش کرد تا او را عليه شيخ احمد ياسين و عملکردش بشوراند و چنين گفت: ((نماز خواندن بچّه ها، قبول! مسجد رفتنشان هم قبول! امّا روزه گرفتن روزه دوشنبه ها و پنجشنبه ها کار شاقّي است و ما آن را نمي پذيريم !)) پاسخ مدير اين بار هم همان پاسخي بود که به فتنه گر قبلي داد .

سخنان پزشک کمونيست، نشانگر موفّقيت شيخ بود؛ چه ديني که او در کنار زبان عربي آموزش مي داد تنها سخنراني خشک و خالي مسجد و کلاس درس که سريعاً فراموش مي شوند، نبود؛ بلکه او به وسيله پايبندي به مبادي رفتار اسلامي و تعّهد فکري و عملي به برنامه متين خداوند، گفته ها و انديشه ها را به صحنه عمل کشاند و به برگزاري نمازهاي پنج گانه نيز اکتفا نکرد، بلکه فراتر از اين سطح تربيت ديني را به روزه گرفتن در روزهاي دوشنبه و پنچشنبه هم رسانده بود که در آن دوره از و در ميان آن قشر از جامعه، يعني قشر دانش آموز يک پديده شگفت آور بود. چه بسا همين راز مخالفت ولي دانش آموز با اين رفتار جديد بود! وي مي خواست با اين پديده از همان ابتداي آن مبارزه کند تا مبادا به عادت يا روند تبديل شود و دانش آموزان و افراد جامعه از آن پيروي کنند، که در اين صورت خطري جدي براي نيروهاي کافر و منکر وجود خداوند، مانند اين پزشک و همفکران او به حساب خواهد آمد.

ازدواج

پس از اينکه شيخ از لحاظ مادي روي پاي خود ايستاد و استقلال يافت برادرش ((ابونسيم )) مساله ازدواج احمد را با برادر بزرگترش مطرح کرد. تصميم خانواده بر اين شد که دختر يکي از نزديکان را به عقد وي در بياورند اما شيخ به دختري ديگري تمايل نشان داد و بالاخره زير بار فشار خانواده رفت و به خواستگاري دختر مورد نظر رفتند، اما پاسخ پدر دختر چنين بود که مي بايست با فرزندش که در عربستان زندگي مي کند مشورت کند. شيخ اين کار را يک پاسخ منفي مودبانه تلقّي و به همين دليل بر موضع اوليه اش در رّد اين ازدواج پافشاري کرد و در نتيجه همگي به سراغ آقاي حسن ياسين رفتند و از دخترش حليمه خواستگاري کردند. خانواده عروس هم موافقت کردند و در آغاز دهه شصت ازدواج انجام گرفت. البته دختر قبلي از لحاظ زيبايي و فراست بهتر بود، امّا براي شيخ مسأله حيثيت و انتخاب مطرح بود. زندگي شيخ احمد با همسرش آرام بود. يک خانه مستقل در (( اردوگاه الشاطي )) اجاره کردند. همسر شيخ، زني مهربان، زحمتکش و مطيع بود. مادر شيخ نزد او زندگي مي کرد. اين انتخاب مادر بود که مي خواست در کنار شيخ باشد به خاطر وضعيت جسماني شيخ يا احتمالاً به خاطر مهرباني هاي شيخ و قدرداني اش از مادر و به جاي آوردن حقوقش بود که دين اسلام بر آن تاکيد ورزيد مانند احترام، محبّت و قدرداني. هر موقعي که برادران شيخ ((ابونسيم)) و ((ابو علي)) از مادر دعوت مي کردند که به ديدار آنها برود و پيش آنها مدّتي بماند، پس از گذشت اندکي براي شيخ پيغام مي فرستاد که بيايد و او را به خانه خود ببرد. مادر شيخ درجواب ديگر پسرهايش مي گفت: (( به زندگي نزد احمد و خانواده اش و بچه هايش عادت کرده ام و نمي توانم آ نها را ترک کنم)). شيخ احمد از همسرش صاحب فرزندي بنام ((عائد)) (عائد به معناي کسي است که در حال بازگشت است و شيخ نيز به اين خاطر که به وطن باز مي گردند وي را به اين اسم ناميد.) شد. امّا اين کودک پس از مدّتي فوت کرد. سپس دومي به دنيا آمد و نام او را هم ((عائد)) گذاشت واين يکي هم وفات يافت وبعد از آن دختري به دنيا آورد و دوباره نامش را ((عائده)) نهادند. اين يکي زنده ماند و در سال 1978 ازدواج کرد. سپس فرزندش (محمّد) به دنيا آمد و به اين دليل کنيه شيخ ((ابومحمّد)) است. پس از او دو فرزند ديگر به نام عبدالحميد و عبد الغني به دنيا آمدند. شيخ هفت دختر دارد که ((عائده)) بزرگترين آنها بود. رابطه شيخ با فرزندان و همسرش صميمي و لبريز از محبّت است. روابط اجتماعي و ديني شيخ، فشار سنگيني بر دوش همسرش گذاشت؛ همسري که شبانه روز زحمت مي کشيد و از ميهمانان شيخ پذيرايي مي کرد. موقعي که شيخ متوجّه شد، فرزندانش نمي توانند آن گونه که مطلوب خود اوست، ادامه تحصيل دهند، آنها را به سوي کارهاي مفيد ديگر هدايت نمود تا بتوانند زندگي شرافتمندانه اي داشته باشند. از اين رو (( عبدالحميد )) را به کار مکانيک فرستاد، امّا ((محمد)) چاره اي جز روي آوري به صنعت (( آجرکاري )) نداشت تا بتواند در زمان اسارت پدر مخارج خانواده را تامين کند.

وضعيت جنبش اسلامي در نوار غزه و نقش شيخ در آن:

جنبش (( اخوان المسلمين )) متأثّر از شرايط خاستگاه جنبش در مصر بود. موقعي که جنبش ما در مصر زير فشار تصميماتي که آنجا گرفته شد، قرار مي گرفت، جنبش اسلامي نوار غزّه هم متأثّر مي شد؛ زيرا نوار غزّه تحت پوشش حکومت نظامي مصر بود. وقتي انقلاب (( 23 ژوئيه 1952م.) به رهبري جمال عبد الناّصر و با مشارکت جنبش اخوان و افسران آن آغاز گرديد. وي متوجّه شد جنبش اسلامي در ميان توده مردم جاي دارد لذا در صدد بر آمد که آن را بي طرف سازد. لذا رابطه حکومت با جنبش، رابطه اي حسنه شد به اين دليل که رژيم عبدا لناصر مي خواست پايه هاي حاکميت خود را محکم سازد. امّا اين روابط حسنه ادامه نيافت و بزودي با منفي ارزيابي شدن امضاي توافقنامه عقب نشيني ميان انگلستان و حکومت مصر از سوي اخوان المسلمين و مخالفت اخوان با اين توافقنامه، روابط به تيرگي گراييد. در اين مرحله عبدالناصر عليه اين جنبش که به ديده دشمن به آن مي نگريست دست به توطئه زد، به ويژه پس از آغاز عمليات فدايي عليه پايگاههاي نظامي انگليس در ((کانال سوئز)) و شهرهاي اسماعليه و بندر پور سعيد، که خطري جدّي براي قرارداد امضا شده از جانب نظام عبدالنّاصر بود. از اين رو عبدالناصر تله اي براي جنبش آماده کرد و در سال 1954 به آن جامعه عمل پوشاند و آن موقعي بود که سناريوي ترور او را در منطقه ((منيشه )) هنگام سخنرانيش طرّاحي کرد و سپس ضارب را دستگير و او را به عنوان عضوي از جنبش اخوان المسلمين معرّفي کردند و به دنبال آن موج گسترده اي از دستگيري ها آغاز شد که رهبران و اعضاي اخوان را در بر گرفت. سپس رژيم، طي حکمي جنبش را غير قانوني و فعّاليت هايش را ممنوع اعلام کرد. بر اساس اين دستور فعّاليت هاي جنبش در غزّه که تعداد شعبه هاي آن به يازده شعبه مي رسيد، ممنوع گشت و بدين ترتيب با يک فرمان ساده از سوي دولت مصر، بزرگترين جنبش اسلامي در نوار غزّه منحل شد، چرا که جنبش اسلامي از لحاظ تعداد و پايگاه اجتماعي يکي از بزرگترين جنبش ها بود و در آن مقطع، حدود هزار نفر عضو داشت. اين تصميم با عث گرديد که گروه اخوان به فعّاليت هاي زير زميني روي بياورد، به طوري که جلسات گروهها، تمرينات ورزشي، آموزشهاي نظامي و ديگر فعّاليت ها به دور از چشم مردم و عوامل سازمانهاي امنيتي رژيم نظامي مصر در نوار غزّه انجام مي گرفت. با اين وجود تعقيب ها شدّت گرفته و تعداد زيادي از رهبران و اعضاي اخوان در نوار غزّه تحت پيگرد قرار گرفتند و خيل عظيمي از آنها با فشارهاي بي حدّ و مرز روبرو شدند. شيخ ((حماد حسنات )) در اين زمينه نقل مي کند که شبانه روز تحت پيگرد بود به حدي که عامل امنيتي مصري آشکارا او را تعقيب مي کرد تا اينکه هر دو با هم آشنا شدند. ايشان مي افزايد: هيچگاه به ديدن کسي نمي رفتم مگر اينکه مامور امنيتي مراقب من بود وبا من در قهوه خانه مي نشست و در حقيقت هم چون اسيري در دام اين مرد بودم.
بازديد:1522| نظر(0)

نظرسنجی

عالي
خوب
متوسط
می پسندم


آمار بازدیدکنندگان
جستجو در سایت